مستانه

از وقتی به یاد داری به تو ثابت کرده است که نمی توانی هیچ آرزویی داشته باشی. حتی اگر داشته باشی وقتی در یک قدمی اش می رسی می بینی که چه پوچ بوده است. می بینی که باز هم سرت کلاه رفته است. می بینی که بسیار سنگدل است. عمرت را، جوانی ات را، عواطفت را می گیرد و در ازای بازی گل یا پوچ، همیشه دست پوچش را برایت باز می کند. بعد قهقهه می زند و با دستش به پشتت می زند و در حالی که تو مات و مبهوت نگاهش می کنی، می گوید: این است زندگی و باز هم می خندد. وقیحانه. سنگدلانه. اگر هم بروی یک گوشه کز کنی و پاهایت را در آغوش بگیری و بگویی من دیگر بازی نمی کنم، آنقدر مسخره ات می کند و با صدای بلند در گوش هایت قهقه می زند، که دیگر نه می توانی آرام بنشینی، نه اینکه چیزی بشنوی، نه اینکه زیر نگاه های دیگران، آبرویی برایت باقی بماند.

با کوچکترین اعتراضی، انتقامش را ازت می گیرد. آنقدر در تسلسل باطلی می چرخاندت که سرگیجه بگیری و از حال بروی. آن وقت نور بی رحم خورشیدهای سوزان را به چشمانت می تاباند و با سیلی از مشکلات تو را به هوش می آورد. طوری که آرزو می کنی کاش باز هم بیهوش مانده بودی. بعد مسخت می کند. هرچه قبلا برایت ارزش بوده، در نظرت پوچ می کند و کاری می کند به همه چیز شک کنی الا به وجود خودش. زیرا که او دنیاست. مجبوری در آن باشی. مجبوری که بگویی او هست، پس من هستم. مجبوری او را دوست داشته باشی تا بتوانی خود را دوست داشته باشی. مجبوری کج دار و مریز رفتار کنی. مجبوری آش کشک خاله دنیا را داغ داغ سر بکشی و از تاولهایش هیچ نگویی. چرا که اگر تعلل ورزی از گرسنگی، نویسنده می شوی و معترض. آن وقت دوباره این قصه تکرار می شود. آن وقت می فهمی دنیا جایی برای اختیار ندارد. آمدی بدون آنکه بفهمی چطور؟ کی؟ کجا؟ برای چه؟. اگر هم بخواهی بروی باید اجازه بگیری. اگر بی اجازه بروی یعنی خلاف مقررات عمل کرده ای و جایت باز هم در شکنجه گاهش است. پس مجبوری بمانی و بسازی. خود را بسازی آن هم با چه؟ با دیدن نیمه پر لیوانی که می دانی نه تنها پر نیست بلکه اصلا لیوانی هم در کار نیست. اگر هم هست پلاستیکی است و داخلش را نمی بینی چشم بصیرت می خواهد دیدنش. مجبوری خود را مست کنی و قهقهه مستانه ای سر دهی و بگویی این نیز بگذرد. مجبوری برای دلخوشی دیگرانی که آنها هم مستانه مست هستند و تو را مست تر می دانند حسابی نفهمی. حسابی شاد باشی. هر روز به خورشید سوزان سلام کنی و بگویی تو هم حالت خوب است مانند ما؟؟؟ هر روز به اشکان جمع شده در پشت پلک چشمانت بگویی چرا می خواهید سرازیر شوید؟؟؟ همه چیز خوب است. هر روز به گلهای مصنوعی همیشه شاداب بگویی: به به چه زیبایید و احمقانه آنها را ببویی. هر روز به خلایق آرام و بسیار خوشحال و مهربان و فداکار اطرافت بگویی آی آدمها سلام. سپس به دنیا سلام کنی و بگویی: حال ما خوب است...

اما تو باور نکن.....

 

/ 13 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ریما

مستانه اینار از ادمهایی که مستانه وار مست خوشی های واهی شدن مینویسه.... و انسان هرچه انسان تر دردهایش به همان اندازه بیشتر.....

شوهرجان

سلام. دوست عزیز شما را به یک استکان چای شعر مهمان می کنم دیشب دوباره رد شدم از کوچه های شعر با واژه های یخ زده زیر دمای شعر تصویر محو یاد تو هم رد شد از دلم رفتی و ماند بر دل من رد پای شعر من زنده ام به عشق تو در واژه واژه ام جان میکنم بدون تو در انزوای شعر با هر تپش دوباره دلم تنگ میشود گاهی برای قلب تو گاهی برای شعر بر پیکر برهنه ی لبهای شاعرم می پوشم اینچنین غزلی از ردای شعر من میرسم به آخر و احساس میکنم ته میکشند قافیه ها انتهای شعر: ای کاش در حضور تو یک شب کنار هم در استکان لحظه بنوشیم چای شعر و همچنين با افتخار شما را به خواندن مطلبي با طعم شاتوت سياه دعوت ميكنم. منتظر نظرات شما هستم.

.

سلام حال همه‌ ما خوب است،ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند با این همه عمری اگر باقی بود طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان *سید علی صالحی*

فاطمه

حالاچرااینقدرحالت بده؟

محمد فتحی

[ خدایا پیمانش را با تو نشکست ] [ آنی کن که صلاح می دانی ] [ . ]

yasna

این روزا به ایم فکر می کنم که ‘دنیا مدیون من نیست چون از قبل هم وجود داشته....

نازی ی

محشر بود.چقدر حرف این روزای من بود که به زبونم جاری نمی شد

نازی ی

محشر بود.چقدر حرف این روزای من بود که به زبونم جاری نمی شد