هی روزگار...

زمان خیلی سریع و البته سخت می گذرد. در این روزها بیشتر دوست دارم کنار خانواده ام باشم. از لحاظ روحی وضعیت سخت و شکننده دارم ولی موضوع مهم اینه که هیچکس درکم نمیکنه جز پدر و مادر و خواهرم. الان بیشتر از هر موقع دیگری دوست داشتم یک برادر داشتم تا بتونم بهش تکیه کنم. مطمئنا برادر که از گوشت و خون آدم باشه و وضعیت خانواده ما رو ببینه کاملا دلسوزانه هرکاری از دستش بربیاد انجام میده. یا حتی یک فامیل به درد بخور میتونه خیلی کمک حال باشه در حالی که غریبه هرچی باشه یک غریبه هست. توی این شرایط دو کلمه حرف محبت آمیز و یک امید دادن و احوالپرسی میتونه به وضعیت روحی کمک کنه. گاهی از اینکه دور از خانواده ام هستم و توی این شرایط سخت تنهاشون گذاشتم از خودم و هرکسی که باعث این قضیه شده بدم میاد.  پدر و مادرم هم این روزها بدجور به من و خواهرم وابسته شدند. خدایا دلم یک عالمه گریه میخواد. خودت کمکم کن. من همون آدم ضعیفی هستم که خوب میشناسیش.

/ 2 نظر / 16 بازدید
معین

بگذرد ایام هجران نیز هم

فاطمه

شوهرت می تونه جای پسراونا باشه بهش نقش پررنگ تری بدید :)