این فصل را با من بخوان

شرط راه قلب است. اگر نباشد، سفرت بی معناست. قدم ها خودبخود شکل می گیرد. بعد از باران مهربان پاییزی قدم هایم مرا در جاده ای می برند. جاده ای که حالا رنگین کمان هم دارد و پلی شده است میان من و او. "هوا بس ناجوانمردانه" مرا به رفتن می خواند. قدم هایم می رود. نفس های عمیق می کشم و به آسمان می نگرم. بوی خوش خاک باران خورده، عطر گران روزهای عمرم را می شنوم. گیاهان در مسیر، بعد از دوش گرفتن با باران، حسابی می درخشند و به رسم سپاس در حال تماشای او هستند. درختان دو طرف جاده خانه تکانی کرده اند و گوشواره های هزار رنگ زرین خود را به اطراف پراکندند و ثروتشان را به رخ ناداری من می کشند.

قدم هایم مرا می برند. عجیب حال دگرگونی است. سرما است. اما دل سرد نیست. دل گرم است از رنگ های گرم برگ های درختان دو طرف جاده.

قدم هایم مرا می برند. کلبه چوبی انتهای جاده سرد است. باید گرمش کرد. چه باید کرد؟ تک تک خاطراتم را بیرون می کشم. کبریتی به زیرش می کشم. روشن نمی شود. خاطراتم هم نم کشیده اند. اما باید روشن شود. وگرنه سرمای کلبه مرا از پای درمی آورد. حال چه کنم؟ ناگهان اشکهایم سرازیر می شود و بر خاطراتم می غلتد و خاطرات هم شعله می گیرند. و چه شعله ای گرم و خوب. روزها می گذرد و من هر روز با اشکها و خاطراتم گرم می شوم.

روزی رسید که دیگر خاطره و اشکی برایم نماند. گویا دیگر وقت رفتن است. آری کلبه باید تخلیه شود. پس تکلیف قلبم که هنوز گرم است و پر خون چه می شود؟ باید بسپارمش به درختان تا رنگ برگهای پاییزی سال بعد را از قلبم بسازند. اکنون دیگر با خیال آسوده می شود رفت. مسافر بعدی هم که قدم در این جاده می گذارد، با رنگ این درختان حتما خوش می گذراند. او هم قلبش را برای مسافر پس از خود می گذارد و رنگ برگهای پاییزی تمامی ندارد...

/ 5 نظر / 13 بازدید
keyvan

:: بهترین فیلم آموزش دفاع شخصی و مبارزه در خیابان به سبک Wing Tsun ::: بهترین آموزش دفاع شخصی ترفندهای دفاع در دعواهای خیابانی یک آموزش پر هیجان با فیلم های مبارزه www.haraji2haraji.blogfa.com

پروتاگونیست

نوشته بسیار زیبا و سر شار از مضامینی عمیق بود. بسیار تأسف آور است که لغت دیگری بجز زیبا یافت نمی شود مگر ناراحتی یک دوست هم زیبا می شود؟ خیلی جا خوردم...ببخشید چیزی نمی توانم بگویم

فاطمه

چی شده؟چرااینطور حرف می زنی؟

samira

خاطرات بسیاری از آدمها نم کشیده است و خاموش نمی شودورنگهای پاییز ی این خاطرات را به توان میرساند مشکل عجیبی است هر چند سال بر سن بودنمان افزدوه میگردد خاطراتمان به جای کم رنگ تر شدن پر رنگ تر میشوند .........!! دیروز من به یاد سی سال پیش آن چنان اشک میریختم که خود مبهوت شدم ! خصلت خاطرات این است کم کم نابودت میکند و.............................