بلند ترین روز سال!

اگر می خواهی بگویی نفوس بد نزن خب نخوان. از همین حالا بگویمت که بعدا هر بدبیاری را گردن این نوشته های مظلوم که همیشه در روز 29 از نهاد یک دیوانه عاشق خود آزاری بر می آید نیندازی. این سطور بیچاره عمرشان همین پنج روز و شش باشد و لاغیر...

باز هم صدای آهنگ فرهاد به گوش می رسد...بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی...باز هم روز 29 شد. باز هم از محبوبم جدا شدم. اضطراب روز 29 و رسیدن به 1 هیچ وقت در من نخفت. از کی اینطور مضطرب شدم؟؟؟ خودم هم نمی دانم. شاید کودکی من زود به بزرگسالی مبدل شد. روزگاری برای رسیدن سال نو و پوشیدن لباس های صورتی و کفش های سفید با پاپیونهای توری سر از پا نمی شناختم. اما خیلی وقت است که دیگر چنین حسی در من به فنا رفته است. محبوبم خزان و زمستان اند و آه که این دو چقدر زود مانند تمام چیزهایی که عاشقانه دوستشان می داشتم مرا ترک می کنند. دوباره می آیند اما در چه صورت؟؟؟ از دست رفتن 183 روز از عمرم و تحمل غر غر کردن بهار و شر شر کردن تابستان. فصل هایی که نمی دانم برای چه نمی روند گورشان را گم کنند. یا لااقل زودتر تمام شوند. بهار برایم پراست از دیدن کسانی که باید به زور بهشان لبخند بزنی و بگویی دوستشان داری. یا بگویی چقدر خوشبخت و موفقی و چقدر همه چیز آرام است و همه چیز بر وفق مراد است. بهار مساوی است با بوسه بر روی افرادی که اگر می شد حتی تف هم بر رویشان نمی انداختی. بهار مساوی است با آرزوی سال خوب داشتن در حالی که می دانی هر سال دریغ از پارسال...بهار فصل عشق و فصل تازگی و فصل جوان شدن و نو شدن است اما برای که؟

برای پرستویی همچنان وقتی به خانه مادربزرگم می روم امیدوارانه در حال ساخت لانه اش و جمع آوری غذا برای دهان های همیشه باز جوجه های سیر نشدنی اش است.

برای جوانه های درخت آلوچه ده پدری ام که از هفت دولت آزادند و نمی دانند الان سال چند میلادی است؟ و نمی دانند که رفرنس های کتابهای پزشکی که هر 4 سال به اندازه یک قرن عوض می شوند و اگر می خواهی ادامه تحصیل بدهی باید کلی بابت خریدن کتابها و نخواندنشان و دوباره عوض کردنشان عذاب وجدان بگیری، اصلا چه معنی می دهد.

برای رودخانه که از یک جا ماندن خسته شده و با گرمای هوا به سفر دور دنیایش میرسد. بی آنکه نگران سهمیه بندی جدیدی باشد یا اینکه فردا که خورشید درآمد چه کسی رییسش می شود و آیا با رییس شدن او تو در کار خود ابقا می شوی یا اینکه باید الرحیل بخوانی و ....

همیشه اضطراب اینکه همه چیز مثل پارسال تکرار شود تا مبادا امسال سال بدی برای کسی نشود، دقایق آخر تحویل سال با دست گرفتن یک کاسه بلورین آب و یک جلد قرآن(که فقط همین جاها پیدایش می شود) و سریعا خود را به بیرون در رساندن و منتظر توپ در کردن سال نو باشی و بیایی داخل و سر سفره بنشینی و از عزیزانت عیدی بگیری همیشه از زمانی که به یاد دارم در من وجود داشته. هر چه هم به مادر اعتراض می کنم که مادر مگر بقیه که پای سفره سال را تحویل می کنند چه میبینند که ما باید طبق رسوم شما بیرون مثل آواره ها منتظر تحویل سال باشیم؟ می گوید: دخترم تو نمی دانی این چیزها خوش یمن است. و من هنوز نفهمیدم خوش یمن به چه می گویند. اگر من روزی به کسی بدبین نباشم یا از کسی بد نبینم یا کسی مدام نگوید که همه بد هستند دنیا در حال بد شدن است و هی کاش هنوز بچه بودیم آن روز خوش یمن است برایم. اما باید ساخت با این آرزوی خوش یمنی. که محال می نماید.

کاش این بلند ترین روز سال من می توانستم بخوابم و بیدار شوم و 3 روز از سال جدید هم گذشته باشد و تا نبینم که همه می گویند مبارک است. یک سال دیگر به عمر مسخره مان با همه مشکلاتش افزوده شد. مبارک است. مبارک است...آخر این کجایش مبارک است. البته مبارک است که وقت کمتری داریم برای تحمل دنیایی که می گویند خودتان انتخاب کرده اید و اما من هرچه فکر می کنم می بینم به جان تمام مقدسات عالم من اینجا را انتخاب نکرده ام. اما به کی می توان شاکی شد؟ باید بگویی مبارک است.

باز هم فرهاد می خواند...بوی عیدی بوی توپ...که کاش لااقل این شعر را هیچ وقت نشنوم که اضطرابش بر روز طولانی سال من افزوده می شود و هیچ وقت تمامی ندارد. خدایا مگر چه بدی داشت تمام

/ 4 نظر / 13 بازدید
محسن

سلام باهات کاملا موافقم وقتی هر سال میفهمیم وقتمون داره کمتر و کمتر میشه چرا باید بهم تبریک بگیم زمستون رو دوست دارم چون حرفش حسابه

ن

نوشته ی خوبی بود از نگاه بنده :)