فلسفه وجودی خاطره

انباری خونه ماپرازکتابها وکاغذوخرت وپرتهای منه.چیزایی که یا لازمشون دارم یافکرمیکنم یه روزمبادایی میادکه من بهشون نیازپیدامیکنم یابعضی نوستالژی های منه.مثل کتاب "بخوان بگو بنویس" که کلاس اول ابتدایی برام گرفتن تادیکته و روخوانی فارسی روبهتریادبگیرم.توش دست خط افتضاح من وهمینطور نقاشی های چپ اندرقیچی همشیره خودنمایی میکنه.هروقت به اجبارمامان که میخواد دورریختنی های انباری روبریزه بیرون، فراخوانده میشم دلم نمیادچیزی بیرون بندازم.فقط اگه مامان یاهمشیره منو توی رودربایستی بذارن وبگن آخه این چه بدردت خورده بندازش بره جانداریم با آه جانسوز باهاشون خداحافظی میکنم. یکی ازچیزایی که تواین انباری تکون هاپیداکردم دفترهای خاطراتم بودن که ازورودبه دانشگاه به صورت تقریبامداوم نوشتم.جالب اینجاست که عمرا بتونم خاطراتم روبخونم.یک حس غم بزرگ به سراغم میاد.حسرت روزهای به غم وبطالت وحتی شادی گذشته رمق وانگیزه ای برای خوندن خاطرات نمیذاره.اماهنوزنمیدونم چراخاطراتمو مینویسم.شاید اینکه نوشتن خیلی آرومم میکنه.هروقت تنهامیشم وغصه ای هم مخصوصااگه باشه چون زیاداهل درددل کردن وحرف زدن بااطرافیان نیستم بادفترم درمیان میگذارم. فیلم جشن رو‎ ‎همسربرای بارهزارم میذاره.خیلی باعلاقه نگاه میکنه ومیگه بیاببین.برعکس من اصلادوست ندارم فیلموببینم.بازهم یک غم بزرگ به سراغم میاد.وهمچنان نمی دونم چرابازهم ازتمام اتفاقات زندگی فیلم میگیریم.یک عالمه فیلم توی هاردوجودداره که فقط خواستم وتونستم یک باریانهایت 2بارببینم. چه اصراری به حفظ لحظات هست.اگرهم اصرارخوبیه پس چرامن شادنمیشم.چیزی که همیشه خیلی ذهنمودرگیرمیکنه.

/ 11 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شاعر شنیدنی ست

خب چه اشکالی داره که خاطراتمون حفظ بشن؟ علت شاد نشدنتو نمی فهمم /خاطره چیزیه که آدمو آروم می کنه به آدم آرامش میده و به هر حال یه بخشی از عمرتو صرفش کردی دیگه/پس مهمه! نه؟ به روزم

فرشید

دوست عزیزم بعد از مدت طولانی به روزم

فرشید

دوست عزیزم بعد از مدت طولانی به روزم

سمیرا

منم دوست ندارم فیلم ها ر و ببینم برای خودم هم عجیبه !!

هر چی خدا بخواد

دير آمدی موسی ، دوره ی اعجاز ها گذشته است عصايت را به چارلی چاپلين هديه کن که کمی بخنديم "شمس لنگرودی"

هر چی خدا بخواد

دير آمدی موسی ، دوره ی اعجاز ها گذشته است عصايت را به چارلی چاپلين هديه کن که کمی بخنديم "شمس لنگرودی"

سما

سلام داشتم در مورد مطلبی از هشت می گشتم که اینجا رو دیدم جالبه منم تا برم دانشگاه تو دفترم خاطره می نوشتم و تو هزار تا سراغ سنبه هم پنهانش می کردم الان که خدا رو شکر می شه تو وُرد نوشت و گزاشت تو یکی از پوشه ها یه خاطره بگم از همین همشیره ای که شما هم تجربه شو داری من یه خواهر دشتم که اغلب بر اثر کنجکاوی می خوند دفترمو که خوب م چیز خاصر هم نداشتم توش بیشتر خاطره و اتفاقات بود اما خواهر دیگم اصلا کنجکاو نبود در این زمینه زد و دانشگاه م تموم شد و من داشتم وسایلامو جابجا می کردم که یک آن متوجه شدم من کوشه ی سالن کنار دراوز نشستم همه ی آتاشغالمو و کتاب دفترام پهنه منمم سرگرم جابجا کردنشونو و خواهر بنده هم نشسته وسط ووسایلای منو دفتر خاطراتم که جلدش مشکی و مخصوص روزای دانشجویم بود و فقط دو تر اول توش خاطره نوشته بودم رو باز می کنه و همینطور که اشک می ریزه می خونه چشاشم قرمز منم با حالت تعجب نگاش کردم و یمهو جیغ زدم تو چکار داری می کنی یکهو خندید وسط گریه منم سریع کش رفتم من نمی دونم چرا هیشکی نمی فهمه دفتر خاطرات مثل مسواک می مونه

ریما

سلام مستانه خانوم این پست برای من خیلی جالب بود...و نظر دوستان رو هم خوندم دیدم انگار این حس مشترک بین خیلی از ادمهاست!!! نمی دونم .....

سمیرا

سلام دوست خوبم یک ماه و دور روز است که چیزی ننوشتید منتظر هستم[گل]