بهترین و بدترین روز تولد

درست در روز تولدت وقتی همه چیز برایت قرار است قشنگ باشد، اولین سالیست که قرار است در کنار نیمه گمشده ات تولد بگیری، درست در اولین روز برف پاییزی سال که اتفاقا هم زمان با روز تولدت است و همه خوشحال هستند، همان روزی که همه جا سفید است و دلت می خواهد دست عشقت را بگیری و در خیابان ها و پارکها زیر بارش برف قدم بزنی و یک نوشیدنی گرم مهمانش شوی،....

زندگی همیشه برای خودش یک برگ برنده دارد که بخواهد تو را خسته کند. دوره ای نیست که انسان غمی در دل نداشته باشد و راحت بنشیند برای خودش تفریح کند. همیشه یک دل مشغولی تو را از خواب به بیداری می کشاند و از بیداری هم به خواب. درست در زمانی که از دغدغه های زندگی من کم شده بود و به یک آرامش نسبی روحی و کاری و اجتماعی و ملی و خانوادگی رسیده بودم، حال بابا دگرگون شد و ما هم این بار به عنوان همراهان بیمار آشنا به محیط انواع و اقسام بیمارستان و آزمایشگاه و داروخانه و مراکز تصویر برداری و ....شدیم و خدا نصیب گرگ بیایان هم نکند. غم بیماری از یک طرف و غم برخوردبا ارباب رجوع، که در محیط های بیمارستانی دیده می شود به یک طرف دیگر. به راستی که انسان فراموشکار است و تا خود در یک موقعیت گرفتار نشود درک دیگران برایش سخت است. برای بابا به راحتی تشخیص یک توده کولون داده شد با متاستاز کبدی. به راحتی تشخیصشان را به ما گفتند و حتی به این فکر نکردند که این بیماری اسم کمرشکنی دارد سرماخوردگی نیست که اینقدر راحت اسمش را می آورید. آن هم برای کسی که در عمرش شاید بیشتر از 2 بار به بیمارستان نرفته باشد. حتی برای من که مثلا به این محیط آشنا هستم و سالها درس خوانده و کار کرده ام نوعی شوک بود. به خاطر خود بابا که مدام بقیه شرح بیماریش را نپرسند و او را به یاد مشکلش نیندازند به کسی حرفی نزدیم و خودمان هم جلویش حفظ ظاهر می کنیم. حتی به همشیره هم نگفتیم قضیه از چه قرار است فقط می داند که بابا یک مشکل گوارشی دارد و حتما با یک عمل جراحی خوب می شود.

همیشه از این قضیه در پس ذهنم می ترسیدم و نهایت به سراغمان آمد. بابا از شنیدن این قضیه خیلی افسرده و در خود مانده شده و دیگر به کسی در خانه کاری ندارد. حتی دیگر برایش مهم نیست شیر آب زیاد باز بماند یا برای روشن کردن گاز، فندک را چندبار پشت سرهم رگباری بزنیم. حتی دیرکردن ما حین آماده شدن برای رفتن به بیرون هم برایش مهم نیست و راحت برای خودش در ماشین می نشیند و به فکر فرو می رود. حتی برای بیرون رفتن مانند قدیم ها نیست که سریع شال و کلاه می کرد و خودش کارهایش را انجام می داد. حالا دوست دارد هرکه در خانه هست با او همراه شود، مخصوصا وقتی به مراکز درمانی می رود. از این میان به من خیلی وابسته شده است و وقتی من حتی در اتاقم هستم دلش می خواهد بیایم کنارش بنشینم و مدام برایش بگویم که این بیماری چطور به وجود می آید چطور عمل می شود و راههای درمانش چیست و ... من هم که طبق عادت مالوف وقتی غصه دارم دوست دارم در یک اتاق تنها بنشینم و مدام گریه کنم و افکارم را بنویسم سبک که شدم به میان بقیه بیایم، برایم در جمع بودن در این مواقع سخت است. در این میان آقای همسر برایم دلگرمی بزرگیست. وقتی دلم می گیرد و از زندگی خسته و شاکی میشوم، نگران نباش، همه چیز درست می شود های اوست که اندکی آرامم می کند. از طرفی برای کارم همیشه در مسافرت هستم و این چند وقت هم به سختی و تکلف و با خواهش از هر کسی که می شد پیش بابا ماندم. از طرفی دوست ندارم در این موقعیت تنهایشان بگذارم. 

دلم برای بابا می سوزد. همیشه پشتیبانم بود و وقتی غمگین بودم سعی می کرد آسمان را به زمین برساند و مرا خوشحال کند. در مشکلاتی که پیش می آمد تنها فرد خانوداده که هیچ وقت کم نمی آورد و همیشه امیدوار بود بابای خوبم بود و هست. هنوز هم به این امید دارد که کارش بدون شیمی درمانی به سرانجام خوبی برسد و او هم سریع به محل کارش برگردد و این چند ماه مانده به بازنشستگی هم تمام شود و او هم یک نفس راحت بدون مریضی و درد و بی خوابی بکشد. از خدا می خواهم که برایمان حفظش کند و او را به سنین پیری برساند. 51 سالگی سن کمی است برای دیدن تمام لذت های زندگی. 

/ 7 نظر / 40 بازدید
فاطمه

تولدت مبارک ایشالاحالشون بهترمی شه ودوران خوش بازنشستگی رومی گذرونن

محسن

امیدوارم حال پدر عزیزتون بهبود پیدا کنه... این بیماری بهترین درمانش امید به آینده س.... خیلی ها تو این مبارزه موفق شدن... به امید روزای خوب برای خانوادتون[گل]

گلسا

مستانه جانم سلام همیشه زندگی تا بوده همین بوده منشوری از خوشی و غم برای پدر خوبت آرزوی سلامتی میکنم و برای خودت در کنار همسرت آرزوی زندگی طولانی و شیرین دوست پاییزی من، باز هم تولدت با تاخیر مبارک، راستی اگه یادت باشه منم مثل تو متولد پاییز بودم،مهرماه... . عجب فصلیه این پاییز... .

محسن

سلام چند باری اومدم و خواستم برای این پستت چیزی بنویسم و نتونستم چون سال قبل این روزا برای من هم روزای خوبی نبود و بعد امیدوارم هر چه زودتر بابای عزیز شما سلامتیش رو بگیره و کنار شما و خانواده گرمتون سالها به آرامش زندگی کنه کاری هم از من بر بیاد خوشحال میشم که انجام بدم

محسن

تنها نور در ظلمات شب مستندی زیبا پیرامون بزرگ ترین راهپیمایی دنیا در اربعین حسینی http://www.nasrtv.com/modules/video/singlefile.php?lid=10702

معین

چهار شنبه هفته پیش،اولین برف سال،برای من هم روز خوبی بود +کاملا حس می کنم وقتی می نویسید که در اوج آرامش و آسودگی،یک مصیبت بزرگ به سراغ آدم می آید.آیه عجیبی است ((فان مع العسر یسرا))

آناتومیست جوان

خدا بزرگه ... ان شاالله که حالشون خوب میشه.... [گل]