نیاز

خندیدنت برایش دنیایی ارزش داشت. آنقدر که همه جور سختی به جان میخرید. آنقدر که دنیایش لبخندت بود. حضورت آرامشش بود. ولی باور نکردی که جانش نیاز به آسودگی داشت که نماند. اینقدر نتوانستی بر خواست خود پا بگذاری. اینقدر نتوانستی بگذاری در آسودگی خیال بماند. اینقدر نتوانستی به او اطمینان بدهی که خوشحال کردنش را بلدی. گاهی ایستادن، ماندن، تنها بودن، نیاز یک روح پر از تلاطم است. کاش ذره ای مهربانتر بودی در ازای بی محبتی او....

بعدا نوشت: گویا دیشب شب آرزوها بود و من اصلا حواسم نبود. شاید به این خاطر که من امسال آرزویم در کنارم است. با افتخار باید بگویم من به آرزویم رسیده ام. با اینکه از شریک زندگی ام دور هستم، اما حضورش همیشه با من است. دلم عجیب برایش تنگ است.

/ 5 نظر / 11 بازدید
یه دوست

سلام خوفی؟ ================= پایانی برای قصه ها نیست ، نه بره ها گرگ میشوند نه گرگها سیر ! خسته ام از جنس قلابی آدمها .. دار میزنم خاطرات کسی را که مرا دور زده ، حالم خوب است اما گذشته ام درد میکند ...!! ================= موفق باشی

محسن

من میدونستم شب آرزوهاست... کاریم نکردم .... خیلی وقته "ازش" خواهش نمیکنم...

حس هفتم

سلام-امیدوارم همیشه به آرزوهات برسی.کاملا احساستو درک می کنم حس قشنگیه .[گل]

حس هفتم

سلام. اگه لولوک زده یادتون هست لینکو درست کنید؟؟؟؟؟؟