حیات و حیاط

اسمش کیوان است. اهل کرمانشاه. برادرش که چند روز بخاطرش از کاروزندگیش افتاده بهش میگه کیوون. با اینجوری صدا زدنش یاد سریال های طنز علی صادقی میفتم. میگه کیوون نامزد داره و خیلی اصرار میکنه بیاد تهران ببینتش بعد به برادرش اشاره می کنه و میگه: "دوست نداره نامزدش اونو تو این وضعیت ببینه و ناراحت بشه". خیلی انسانهای با محبت و خونگرمی هستند. به جرات میتونم بگم خیلی وقت بود این جور برخوردهای محبت آمیز و دلگرم کننده از یک غریبه ندیده بودم (حداقل توی شهری مثل تهران که دیوار اعتماد کاملا فروریخته). کیوان متولد 1370 و به بدخیمی ناحیه دهان و زبان مبتلاست. کنار تخت بابا بستری بود. جراحی دهانش باعث شده مجبور بشه از راه یک لوله ای که از بینی تا معده براش تعبیه کردند غذا بخوره و حرف هم نتونه بزنه. گهگاه به برادرش اشاره می کنه و اون هم متوجه میشه که کیوان چی میخواد. به دکتر، که برای ویزیت صبح میاد سر تختش، با اصرار و التماس می فهمونه که لوله رو خارج کنن تا بتونه راحت نفس بکشه و غذا بخوره. میگه با لوله همش حس عق زدن پیدا می کنه. اما دکتر میگه باید حداقل تا 4 روز دیگه تحملش کنی. دکتر بابا رو فعلا مرخص میکنه و میگه فقط برای جلسه های شیمی درمانی بیایید. ما خوشحال از اینکه از بیمارستان و اون محیط خفه خارج می شیم. بابا هم طاقتش تموم شده و به همه چیز گیر میده. با همه پرستارا بد برخورد میکنه و میگه چرا کارامو زودتر راه نمیندازین که مرخص بشم. و به حرفهای من که هرچی بهش میگم کلا کارای ترخیص همیشه تا ظهر طول میکشه گوشش بدهکار نیست. گوشی برادر کیوان زنگ میخوره و اون با لهجه قشنگ کرمانشاهی حرف می زنه و بعد که حرفش تموم میشه رو میکنه به ما میگه "بیرون خیلی سرده؟ 2 روزه از در این اتاق پامو بیرون نذاشتم. بهم زنگ زدن گفتن کرمانشاه داره برف میاد. پرده رو کنار بزنم تا از آفتاب استفاده کنیم؟ ". پشت پنجره چندتا یاکریم با هم داشتن اختلاط میکردن. درست مثل فیلمها. آفتاب بدجور به چشم میزنه. اما هوا خیلی سرده. درست هوای آخرای پاییز و اوایل زمستونه.

برادر کیوان متولد 65 هست و 5 ساله ازدواج کرده، 2 سال متوجه شدند که بچه دار نمیشن و توی همین مدت برای این مساله بیش از 15 میلیون تومن خرج کردن. از من آدرس یک دکتر خوب و منصف می خواست. براش پیدا کردم و نوشتم دادم دستش. کلی به ما اصرار کرد که توروخدا بیاید کرمانشاه ما اونجا جاهای دیدنی زیادی داریم خوشحال میشم مهمان ما باشید. ما هم که دل و دماغ درست حسابی نداشتیم فقط تشکر کردیم. خیلی هم اطلاعات خوبی از مریض های بخش کانسر بیمارستان داره چون چند روزه که بخاطر کیوان اسیر این بیمارستان شده. میگفت "اون جوون اتاق بغلی رو دیدی؟ یک پاشو از لگن قطع کردن چون مریضیش به استخوان زده بود. واسه مریض اون یکی تخت هم فک مصنوعی کار گذاشتن چون مریضی همه فکشو درگیر کرده بود. آدم میاد اینجا مریضی خودش یادش میره. خدایا شکرت".

بله واقعا شکرت. من بخاطر نوع شغلم نهایت با تولد و مرگ یک نوزاد سروکار داشته باشم. هیچ وقت توی همچین بخشهایی پامو نذاشته بودم. و واقعا احساس می کنم چقدر بیماری و درد و رنج هست و ما از آن بی خبریم یا نهایت فقط واسه تست کنکور دکترا بخونیمش. اصلا درک نکنیم وقتی واسه یکی کموتراپی شروع میشه قبلش باید چقدر پول پیاده بشه و دوندگی کنه. تازه اگه خوش شانس باشه و توی شهری با امکانات تهران زندگی کنه. بازم اگه خوش شانس باشه و بیمه باشه. و همچنان خوش شانسی ادامه پیدا کنه  و به خاطر مذاکرات ژنو و تدبیر مدیران با کفایت اندکی از فشار تحریم ها برداشته شده باشه و دارو نایاب نباشه. ما چطور درک می کنیم که به روح و روان طرف چی میگذره مثلا اگر متاستاز به استخوان داده باشه و قرار باشه واسه اینکه بیشتر زنده بمونی یک پا نداشته باشی و آیا چنین معامله ای درسته؟ یا بهتر بگم چنین معامله ای سودآوره؟ یا دوطرف باخته. آره ما هیچی درک نمی کنیم (به کسی توهین نباشه منظور از ما همون من می باشد).

خدایا شکرت واسه همین نعمت خوردن یک تکه نان (البته از نوع حلالش باشه که صد البته بهتره) به راحتی و بدن دغدغه، برای خودش دنیایی نعمت است و باید کتابها درموردش نوشت. چرا راه دور بریم؟ شده بعضی وقتها که دهانتون آفت بزنه به شخصه برای من که پیش آمده دیگه هیچی بهم مزه نمی داده و تا مدتها از اشتها می افتادم. خدایا این بندگان بیمارت واقعا نیاز به لطف و مرحمت تو دارند. و البته کمک و دستگیری ما. برای این مدت که درگیر این مسائل شدم دنیایی حرف دارم اما از توان و حوصله این مطلب خارجه. انشالله برای پست های بعدی به شرط سالم بودن و البته حیات (که حیات بدون سلامتی مانند حیاط بدون آب می ماند).

پی نوشت: یک دوست عزیز از لطفتان بی نهایت سپاسگزارم که وقت گذاشتید و برایم یک مطلب طولانی تایپ کردید. چندبار پیام خصوصیتان را خواندم اما نتواستم منظورتان را بفهمم. اگر منظورتان این است که من مغرور و نا امید هستم. باید صراحتا بگویم غرور به معنای خودبرتر بینی اصلا در من وجود ندارد. اما غرور به معنای حسی که مانع از دست زدن به هرکار و عمل دون در من شود، بله، دارم. اما در مورد نا امیدی، گهگاه این حس به سراغم می آید و اتفاقا همان وقتهاییست که دست به قلم می شوم تا بتوانم آرام شوم. اگر می بینید که از همه چیز شاکی هستم بخاطر اینست که در آن زمینه کاری از دستم برنمی آید جز غرولند و شکایت و آه و .... این را هم قبول دارم که باید همه چیز را به خدا سپرد. من همیشه همین کار را می کنم و نتیجه اش را همیشه دیده ام. باید بگویم شکر خدا من انسانی هستم که شاید خیلی افسرده و غمگین و ناامید شوم اما کمتر دچار استرس میشوم زیرا معتقدم خدایی آن بالا هست و هرچه پیش آید خوش آید.

 

/ 10 نظر / 19 بازدید
matin

با سلام.... وب جالب و زیبایی دارین.خوشحال میشم از وبلاگ ما هم دیدن کنید. نظرم بدیاااا یادت نره! اگه لینک هم کنی که عالی میشه،لینک کردی خبر بده یادت نره بیای، اینجا منتظر داری. راستی هر روز یک داستان و مطلب جدید داریم ، بیا و بخون

1جراح

می فرماید تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد سلامتی بزرگترین نعمته

محسن

سلام آرزوی سلامت میکنم برای همه بیماران امیدوارم حال پدر گرامیتان بهتر شده باشه

samira

سلام انشالله که هر چه زودتر پدرتان خوب بشود و همینطور خداوند تمام بیماران را شفا بدهد

محسن

lance armstrong بعد ازین که دوره ورزشیش تموم شد ازش پرسیدند اگه به گذشته برگردی قهرمانی توردفرانس دوست داری تکرار کنی یا مبارزه با کانسر اون گفت : مبارزه با بیماری که ازبین بردمش...تو ادامه ش میگه اون نمیدونست گیر چه آدم قوی افتاده... + امیدوارم شما بتونین روحیه پدرتون بالا ببرین ... [گل]

گلسا

سلام مستانه جانم. وای از این غم و درد مریضهای طفلی بیمارستان... . الهی که خدا همه بیمارها رو شفا بده،مخصوصا پدر محترم شما. آخ آخ گفتی کنکور دکترا، منکه الان امتحانهای ترم آخر ارشدمه و اصلا وقت ندارم برای دکترا بخونم [نگران] راجع به افسرگی هم فکر میکنم همه مون یه درجه ای از اون رو داریم...یکی کمتر یکی بیشتر... . و اما غرور...اگه باشه مانع از انجام خیلی سبک سری ها میشه...کاش که باشه. [لبخند][قلب][ماچ][گل]

فاطمه

ایشالا که حال پدرتون بهترمی شه وای این مریضی چقدرزیادشده. باورکن کلیش به خاطر آلودگی هواست.

معین

گاهی این تلنگر ها لازم است.قدر داشته ها را باید دانست.