بودن یا نبودن

گاهی از اینکه کسی تورا به سخره می گیرد ناراحت می شوی. اما اگر بدانی که نمی توانی بدون او و حتی سخره هایش دوام بیاوری حاضری بودن را به نبودن ترجیح دهی و مساله دقیقا همین جاست. بودن یا نبودن...

دلت خیلی وقت است که راه خود را می پیماید و تو را آدم به حساب نمی آورد. هرچه او را به مقدسات قسم می دهی کوتاه نمی آید. همین هم باعث می شود که هرچه دیگران تو را به مقدسات قسم می دهند کوتاه نیایی. و هنوز هم نمی دانم حکایت دل چه حکایتی است که با او همه آدم می شوند اما او کسی را ادم به حساب نمی آورد. شاید دلت از اینکه مدام کوچک شوی و پشت درهای بسته راه پیموده شده معشوقت لباس مندرس بر تن کنی و شیدا شوی به حالی وصف نشدنی می رسد. اما حال خودت هم حتما بد نیست که گدایی را برگزیده ای. وگرنه مجنونیت که صفایی ندارد.

دلم! دستم را رها کن. بگذار آدم شوم. بگذار مردم به حسابم بیاورند. بگذار حس کنم من هم هستم. بگذار مجنونم شوند. جنون، مرا به هیچستان کشانده. اما...

کاش در هیچستان هم می دیدمت. معشوقم! هنوز هم پشت در بسته راه پیموده ات مفلس نشسته ام. مرا دریاب. مگذار به پاهای خسته و زخمی ام بگویم تمام ره رفته اشتباهی بیش نبوده است....

نه من هیچ وقت معشوق نخواهم شد. مجنونی عالمی دگر دارد. بگذار همه بدانند من نیستم. شاید اینگونه به من کاری نداشته باشند و در مسیر پاهای زخمی ام، خار نریزند. من از روزی که زاده شده ام به سخره گرفته شدم. دنیا سخره ای بزرگ است. تو فقط بخند....

/ 8 نظر / 10 بازدید
زری

خیلی زیبا نوشتی. منم اعتقاد دارم مجنون بودن عالم دیگه ای داره. با همه سختیش شیرینه.

زری

خیلی زیبا نوشتی. منم اعتقاد دارم مجنون بودن عالم دیگه ای داره. با همه سختیش شیرینه.

hamid احمدی

این منظور از تو که آخرش نوشتی احیانا منظورت ما خواننده ها که نیستیم

پروتاگونیست

یاد این شعر از مرحوم منزوی افتادم: ای بی تو دل تنگم بازیچه ی توفان ها چشمان تب آلودم, باریکه ی باران ها مجنون بیابان ها افسانه ی مهجوریست لیلای من اینک من , مجنون خیابان ها آویخته ی دردم آمیخته ی مردم تا گم شوم از خود , گم , در جمع پریشان ها آرام نمی یارد , گویی غم من دارد آن باد که می زارد , در تنگی دالان ها با این تپش جاری , تمثیل من است آری این بارش رگباری , بر شیشه ی دکان ها با زمزمه ای غمبار , تکرار من است انگار, تنهایی فواره , در خالی میدان ها در بستر مسدودم , با شعر غم آلودم آشفته ترین رودم , در جاری انسان ها دریاب , مرا ای دوست , ای دست رهاننده! تا تخته برم بیرون , از ورطه ی توفان ها این شعر رو هم آقای مهران موثقی

پروتاگونیست

یاد این شعر از مرحوم منزوی افتادم: ای بی تو دل تنگم بازیچه ی توفان ها چشمان تب آلودم, باریکه ی باران ها مجنون بیابان ها افسانه ی مهجوریست لیلای من اینک من , مجنون خیابان ها آویخته ی دردم آمیخته ی مردم تا گم شوم از خود , گم , در جمع پریشان ها آرام نمی یارد , گویی غم من دارد آن باد که می زارد , در تنگی دالان ها با این تپش جاری , تمثیل من است آری این بارش رگباری , بر شیشه ی دکان ها با زمزمه ای غمبار , تکرار من است انگار, تنهایی فواره , در خالی میدان ها در بستر مسدودم , با شعر غم آلودم آشفته ترین رودم , در جاری انسان ها دریاب , مرا ای دوست , ای دست رهاننده! تا تخته برم بیرون , از ورطه ی توفان ها این شعر رو هم آقای مهران موثقی با آهنگ بسیار زیبایی خوانده است

امید

دنیا جای قشنگی نیست ولی میشه تحملش کرد درست نمی گم؟

آرش س.

نه دیگه این واسه ما دل نمیشه...