حالتان چطور است؟

دارم فکر می کنم وقتی من دبیرستانی بودم چه غصه ای داشتم؟ هیچ. فقط درس، خانواده، تفریح و شاید عشق ورود به دانشگاه.

بعد فکر می کنم دانشگاه بودم چه غصه ای داشتم؟ هیچ. آینده چی میشه؟ کار چی میشه؟ ارشد قبول میشم؟ و شاید اینکه از مردها متنفربودم.

بعد دوران ارشد که قبول شدم چه غصه ای داشتم؟ هیچ. پایان نامه کی تموم میشه؟ کی دفاع می کنم؟ باز هم کار چی میشه؟ همسرم چه شخصی می تونه باشه؟ و شاید نتیجه انتخابات 88 چی میشه!!!!

بعد که کار هم پیدا شد چه غصه ای داشتم؟ رفت و آمدم سخته. از خانواده دور بودم. بیشتر به خواستگارهام فکر می کردم و می خواستم برای زندگیم تصمیم قطعی بگیرم.

اما حالا.............. وقتی به همشون فکر می کنم به نظرم خیلی مسخره میاد. نمی دونم چرا نمیشه توی همون لحظه به خودم بگم این فکرهای مسخره و تفکرات بیخود رو بس کن. همیشه یک مدت که می گذره همه چیز به نظرم آسون شده میاد. حتی آدم بدهای ذهنم بعضی وقتها با گذشت زمان نه تنها بد نیستند که خیلی جالب و جذاب میشن. دیشب داشتم به عکس های دوره اصفهان، خوابگاهمون بچه های دوره ارشد نگاه می کردم. یک عالمه خاطره هم به سراغم آمد. اینقدر هوای اون روزها به سرم زد که دلم می خواست ماشین زمان که اختراع می شد اول برگردم به دوران ارشد در اصفهان. بعد حسابی بیشتر از اونی که گذشت خوش بگذرونم. نمی دونم کی و از کجا باید یاد بگیرم که باید از دوران حال استفاده کرد و حسابی خوش گذروند.

با آقای همسر می شینیم بحث های س. ی. ا. س. ی.  و بعضی وقتها بحث های ارزشی می کنیم. در میان این بحث ها گاهی یک سری واقعیتها برام بیشتر روشن میشه و اون وقته که دلم می خواد هر چه سریعتر یا دنیا تموم شه یا اینکه هر طور شده بشه از اینجا برم. برم جایی که بشه راحت نفس کشید بدون نگرانی از فردا و پس فردات. آقای همسر انگار خیلی راحت با این چیزها کنار میاد اما من تحمل کمتری دارم. در هر زمینه ای بیشتر کم میارم. بیشتر حرص می خورم و دوست دارم یا درستش کنم (که نمیشه) یا فرار کنم.

پی نوشت1 : بعضی وقتها به خودم میگم چقدر خوبه خدا مردها رو در ظاهر هم که شده قویتر از زنها آفریده. وقتی مردی میگه نگران نباش درستش می کنم یا اینکه کار رو به من بسپار، یا خودشو به آب و آتیش می زنه که یک درخواست زن رو اجابت کنه اونوقته که زن می تونه خوشبخت ترین موجود روی زمین باشه. چون فکر می کنه یک نیروی قوی پشتش وایساده و ترس بی معناست.

پی نوشت 2: خیلی خیلی خیلی از روزی می ترسم که حضور خوشگل محلمون در صحنه باعث شور و شوق مردم برای رفتن به پای جعبه ها بشه. یعنی روزی میرسه که ما اینقدر دچار عذاب الهی بشیم؟

/ 7 نظر / 12 بازدید
من و خودم

حالم خوب است هشت الهفت گذشته ام درد می کند.....

ریما

سلام مستانه خانوم. هعییی این پستت که حرف دل ما بود.همیشه حرص و جوش چیزی که نیومده رو میخوریم.... و از خوشگل محله گفتی می ترسم این سری هم خوشگل محله 2 برامون داستانهای عذاب اور جدیدی داشته باشه....[سوال]

یه دوست

سلام خوبی؟ ----------------------- ديدي اي دل که غم عشق دگربار چـه کرد چون بـشد دلـبر و با يار وفادار چـه کرد آه از آن نرگس جادو که چه بازي انگيخـت آه از آن مست که با مردم هشيار چـه کرد اشـک من رنگ شفق يافت ز بي‌مهري يار طالـع بي‌شفقت بين که در اين کار چه کرد برقي از مـنزل ليلي بدرخـشيد سـحر وه کـه با خرمن مجنون دل افگار چـه کرد ساقيا جام مي‌ام ده کـه نـگارنده غيب نيسـت معـلوم که در پرده اسرار چه کرد آن کـه پرنـقـش زد اين دايره مينايي کـس ندانست که در گردش پرگار چه کرد فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت يار ديرينـه بـبينيد کـه با يار چـه کرد ----------------------- موفق باشی

شاعر شنیدنی ست

زندگی رو همین دغدغه های کوچیک می سازه پ.ن1: به شدت باهات موافقم به شرط اینکه قبلش اون مرد اعتمادتو جلب کرده باشه پ.ن2: چندتا کاندیدو می شناسم که ..بذار خصوصی بگم1

الست

فک می کردم خودم فقط این حسو دارم .... بعد از یه مدت افکار و دغدغه های قبلی چیزهایی که خیلی بهشون بها می دادم برام مسخره جلوه میکنن و با خودم میگم حیف اون همه انرژی که بیهوده صرف شد ...