هشت الهفت

همه چیز یک جور هشت الهفت است مثل این مطالب

نابرده رنج

گاهی شده در یک بخت آزمایی شرکت کنی و با اینکه می دانی شانست از پادری هم کمتر است (لازم است این وجه تسمیه را توضیح دهم که پادری تو سری خور تمام کف پوش هاست و همه بر سرش می کوبند تا وارد جایی شوند و اصولا کهنه ترین و کثیف ترین و مستهلک ترین نوع کف پوش همانا قشر محترم پادری ها می باشند)، ولی باز از رو نروی و منتظر اعلام نتایج آن بخت آزمایی باشی؟ مثال این قضایا برای بنده حقیر شرکت در انواع قرعه کشی های قرض الحسنه (البته هنوز هم که هنوز است، ما که نفهمیدیم چرا قرض الحسنه؟؟؟ شاید مثل غیر انتفاعی است که معنایی بس متضاد دارد.....بگذریم) می باشد که از کودکی با یک قران دوزار هایی که مادرمان برایمان پس انداز می کرد حسابهایی برای برنده شدن یک ژیان (البته آن موقع  و الان یک پورشه) گشودیم. بعد هر روز که از بانک های مزبور رد می شدیم به علت بیسوادی می پرسیدیم مادرجان آیا من آن برنده خوشبخت نشدم؟ و این سیکل تا به امروز که خودمان هم سواد دار شدیم و بچه های مردم را هم سواد دار می کنیم ادامه دارد... یا در کودکی با کلی امید و آرزو کیک و پفک هایی می خریدیم که رویش نوشته بود اگر 20 تا از جلد این کالای ما را بفرستی در قرعه کشی برنده می شوی و یک جعبه از این کالا برایت می فرستیم. هنوز چشم به راهیم. البته نشانیمان عوض شده ولی به همسایه ها سپرده ایم تک خوری نکنند. خبرمان کنند، نصف نصف شریک می شویم....

مثال دیگر اقبال افسانه ای بنده شرکت در جشن هایی است که هرازچندگاهی کارخانجات و شرکت های بزرگ تولیدی برگزار می کردند (البته شما یادتان نمی آید. آن زمان را می گویم که مملکت، اقتصادی داشت و کارخانه ها چرخشان هنوز پنچر نشده بود و مرد خانواده با پا در را می گشود و ماهی یک بسته اسکناس روی طاقچه می گذاشت و می گفت: ضعیفه با این پول یک گوسفند و یک کیلو طلا و 10 جفت کفش برای بچه ها بخر باقیشم پس انداز کن). بگذریم... داشتم می گفتم...در این جشن ها که شرکت می جستیم بنا بر هر دلیلی گاهی به علت سر وقت حاضر شدن در این مراسم، گاهی هویجوری از روی شماره صندلی ها!، گاهی شرکت در مسابقات تماشاچیان سر صحنه، وقتی قرعه کشی رخ می داد هیچ وقت اقبال و طالع روی خوشش را به ما نشان نمی داد. به راستی که ما مصداق بارز جمله نابرده رنج گنج میسر نمی شود، بودیم. آن هم چه رنجی...از مقنیان بیشتر و به مثابه معدنچیان ... البته نباید بی انصافی کرد که باز خدا پدر و مادر شهرداری تهران را بیامرزد که روزی در این مراسم نشاط شهروندی پارک دره فرحزاد شرکت جسته بودیم که همشیره بنده از سر شوخی دستانش را بلند کرد و سوالی احمقانه را پاسخ گفت و اتفاقا برنده هم شد. از او شماره تلفن خواستند تا جایزه نفیسه ای را به ایشان هدیه کنند. البته ما راضی به زحمتشان نبودیم اما آنها خیلی اصرار کردند که نفیسه خانم خیلی خاطر شما را می خواهد و ....به همین علت همشیره به جای یک شماره، نمره تلفن تمامی اقوام و کسبه محل را هم داد تا مامورین زحمت کش شهرداری پشت خط نمانند. اما هنوز که سالی چند از آن ماجرا می گذرد کسی به خطوط تلفن missed call هم نزده است. البته ما راضی به زحمت ایشان نبودیم. اما باز هم خدا پدر و مادر ماموران زحمتکش شهرداری را بیامرزد که ماهیانه زنگ آیفون را می زنند و می گویند ماهیانه. و ما اینگونه می فهمیم که ماهی هم گذشت و خبری نشد. به مناسبت این مژده ای که به ما از گذر ایام می دهند (و از قدیم هم گفتند که این همه شهد و شکر کز سخنم می ریزد، اجر صبریست کز آن شاخه نباتم دادند؟؟؟!!!!)  ما هم مبلغی نه چندان در حد نفیسه آنها، تقدیمشان می کنیم و این سیکل هم همچنان ادامه دارد....

سرتان را به درد نیاورم. این بار هم با کمال پر رویی و وقاحت باز در بخت آزمایی شرکت جستیم. و این همان کنکور محترم دکتری بود. بنده هم به دلیل اینکه می دانستم جزو رتبه های برتر کنکور خواهم شد و در رسانه های ملی و تیم ملی و لالیگا و .... از بنده مصاحبه به عمل خواهد آمد، با هیجانی وصف ناشدنی صفحه مربوط به نامه اعمالم را گشودم. چشمانم را بستم تا سکته نکنم. بعد دیدم که نمی بینم. بر آن شدم که اندکی چشم راستم را بگشایم (چشم چپم را زیاد دوست ندارم. او هم مرا دوست ندارد. کمی ضعیف است. نه اینکه فکر کنید کور است. نمره اش 75% است.....بگذریم). بدون توجه به نام و شهرت و .... یک راست به سراغ رتبه خود رفتم و دیدم به به همانند همان تیم ملی گل کاشته ام. در مقابل رتبه ام عدد 104 نگاشته شده بود. در حالی که رتبه آخرین فرد قبولی در سهمیه بی پارتی ها و بدبخت ها یعنی سهمیه آزاد (فقط یک جا ما آزاد هستیم که آنجا هم همیشه به ضرر ما تمام می شود) 9 می باشد. آه از نهادمان بلند شد و گویی افلاطون عصر خود بودیم و حقمان ناحق شد و کسی کشفمان نکرد، (این قسمت را کسانی که بیماری قلبی دارند و خیلی افسرده هستند نخوانند. بدآموزی دارد) کلی در فاز دپرسیون و خودکشی و رگ زنی افتادیم. الان هم از دستانم خون می چکد و همین لحظات است که از حال بروم....

  
نویسنده : هشت الهفت ; ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها : آزمون دکتری