هشت الهفت

همه چیز یک جور هشت الهفت است مثل این مطالب

وصله ناجور

 روز گردهمایی کاروان، مثل یک وصله ناجور که کاملا عدم هارمونی اش به چشم بیاید، می مانستم. پایم را از درب ورودی مسجد به داخل گذاشته نگذاشته، سنگینی نگاه کاروانیان و مخصوصا مسئولین را حس می کردم. درست می فهمیدم که پیش خودشان می گویند استغفرالله این دختره چشم سفید دیگر از جان بهشت وعده داده شده ما چه می خواهد. اصلا او را چه به این سفر. آری اصلا مرا چه به این سفر.  یک بار رفتم. اگر می خواستم آدم شوم و اگر خدا می خواست آدم شوم، خب می شدم. آری نرفته به داخل یک پیرمرد تسبیح دانه درشت به دست با محاسن سفید و صدای کلفت و سری کم مو با شدت به من توپید که خواهر! شما زائری؟ (صحنه را تصور کنید بین یک دو جین برادر و خواهر که دارند تو را نظاره می کنند) در این شرایط می خواستم بگویم نه... اشتباه آمدم و فرار را بر قرار ترجیح دهم...اما اجبارا گفتم بله (و در دل گفتم متاسفم نحسی 13 من قرار است شما را هم بگیرد). گفت: از این به بعد با چادر ضخیم مشکی و حجاب کامل تشریف می آورید (با فریاد) متوجه شدید؟؟؟؟ با شروع سخنرانی فهمیدم آن آقای نکیر و منکر دم در همان رئیس کاروان می باشند که از افتخاراتشان 18 سفر به مکه می باشد. در طول سخنرانی هم چند بار اعلام کردند حتما با چادر و.... به این جلسات قبل از اعزامتان تشریف بیاورید!!!! با این حرفش همه سر می چرخاندند به طرف من و 3-4 نفری که چادری نبودیم. پیش خودم می گفتم اگر می دانستم این محله اینقدر بهشتی دارد، همان اطراف خودمان در بین جهنمیان، کاروان انتخاب می کردم. حیف که روز و زمان رفتن، اینگونه انتخابی را موجب شد.

حال نمی دانم این بار قرار است من آدم شوم یا نه؟ همین قدر را می دانم که خیلی ها التماس دعا گفتند. آن هم به که؟!  به من! کسی که حال خودش را نمی فهمد، میان بودن و نبودن و آمدن و نیامدنش درگیر است. او که می شنود خودش کاری برایشان کند وگرنه از من که اجاقی گرم نمی شود...

چند هفته ای نخواهم بود. می روم. مثل یک وصله ناجور. کاش تکلیفم با خودم و او یکسره شود....

  
نویسنده : هشت الهفت ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : سفر