هشت الهفت

همه چیز یک جور هشت الهفت است مثل این مطالب

بهارنارنج

هر وقت به فکر رفتن از این کشور می افتم، به فکر گذشتن از تمام خاطرات و تمام نوستالژی ها، فقط بوی بهار نارنج و شب بوهاست که نمی گذارد این فکر به آخرش برسد. با خودم میگویم یعنی بوی بهار نارنج همه جا همین طوراست؟ بویی که مشامم را از کودکی در حیاط خانه مادربزرگم نوازش می داد و صدای مادرم در گوشم قربان صدقه می رفت که برو از پای درخت نارنج، بهار جمع کن تا برایت مربا درست کنم. با عرقش هم برایت شربت های خوشمزه درست می کنم تا بعد از بازی بخوری. آن وقت بود که سرتاپا چشم می شدم و مانند زعفران کاران از میان سبزه های پای درخت شکوفه های سفید بهار را جمع می کردم. شب که می شد، به حیاط خاله می رفتیم و بساط خاله بازی پای درخت شب بو فراهم بود. از صبح تا شب فقط رایحه بهشت به مشامت می رسید. آن وقت خاله صدا می زد که بیایید چای بخورید. عجب آنجا بود که چای هم معطر به گل چایی بود که در حیاط خاله می رویید و کنار شمع دانی و گل قهر رشد می کرد. توپ موقع وسطی به گل قهر می خورد سریع قهر می کرد و برگهایش را جمع می کرد و خودش را لوس می کرد. اما ما که وقتی برای ناز کشی نداشتیم ولش می کردیم ومی رفتیم سراغ ادامه بازی. او هم می فهمید قهر فایده ای ندارد، بعد به حالت اولش بر می گشت....

به راستی اردیبهشت کودکی ام بهشت بود برای خودش. عجب آن که همیشه عجولانه دعا می کردیم بزرگ شویم. نمی دانستیم که اگر بزرگ شویم از بهشت رانده می شویم. هنوز هم بوی بهار نارنج از میان کوچه های شهری که کار می کنم می آید. اما نه حوصله ای برای جمع کردن بهار هست، نه دلخوشی برای جمع شدن و نشستن در کنار اقوام. انگار دیگر دور هم جمع شدن کاری سخت و عذاب آور شده است.  شب بویی هم نمی بینم. خیلی وقت است. نسلشان برچیده شده؟؟؟؟

  
نویسنده : هشت الهفت ; ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱