هشت الهفت

همه چیز یک جور هشت الهفت است مثل این مطالب

تاوان جنین نامشروع

از مبارزه خسته ام. توانی ندارم. مرا رها کن. من آنی نیستم که چندی پیش کوهی را برمی داشت و هنوز هماورد می طلبید. اعتقاد و اعتمادم را از دست داده ام. باورم که همه چیزم بود را از دست داده ام. خودت از من ستاندی. یادت هست که چقدر التماست کردم که مرا تنها مگذار. تنهایم نگذاشتی اما حضورت را حس نمی کردم. یادت هست که گفتمت کاری کن حضورت را حس کنم؟؟؟؟ اما همچنان طعم حقارت و ضعف را چشاندیم. الان فهمیدم که اصلا ارزشش را نداشت. آن التماسهایم اصلا ارزشش را نداشت. همیشه حقم را دست دیگران داده ای و با اینکه هرچه التماس، اصرار، لجبازی و ...می کردم تو هیچ به رویت نمی آوردی. باشد حال که میخواهی تا همیشه حسرت بخورم، لااقل زودتر دستم را بگیر. اینجا تنهایم. آدم نیست. حوا هم آلوده شده. شاید هوا آلوده شده. هابیل افسرده است و قابیل گردنکش تر از گذشته است. تناول یک میوه را اینقدر تاوان نبود. بود؟؟؟؟ پس گناه ما چیست؟ مانند جنین حرامزاده ای که مهر نامشروع بودن را همیشه بر پیشانی دارد و حتی سجلش را کسی قبول ندارد، می مانیم. گناه ما چیست؟؟؟ این عدل است؟؟؟

از من نپرسیده بودی. اگر می پرسیدی می گفتمت که هم پیاله شدن با آتش ابلیس برایم گواراتر و دوست داشتنی تر از این بهشتی است که زمینیانت، این فرزندان ناخواسته  در آن می زیند. از من نپرسیده بودی، که کاش مرا اینک زودتر به باور برسانی یا دستم را بگیری و با سرعت فیلم های پارتیزانی به آخر برسانی و تیتراژ پایانی این درام دهشتناک را بنویسی. باور کن توانی در من نمانده است که یارای مبارزه و ماندن داشته باشم. باور کن، باور به یغما رفته آن کوهی که قبلا می شناختی...

  
نویسنده : هشت الهفت ; ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها :