هشت الهفت

همه چیز یک جور هشت الهفت است مثل این مطالب

زخم سر زانوها

در کودکی به دنبالش تمام کوچه ها را پا برهنه گز می کرد. کفشهایش پاره بود از بس پابه پای او دشتها را می دوید. دستانش خلیده می شد، چیدن گلها از میان هزاران خار بدون لحظه ای احساس درد! تمام وقت زانوانش زخم داشتند از افتادن ها، از کولی دادن ها، اما اصلاَ دردی حس نمی کرد.

اما اکنون با اینکه پابرهنه نیست، کفشهای سالمی دارد، دستانش خلیده نیست و زانوانش هیچ زخمی بر خود ندارند، احساس درد شدیدی وجودش را فرا گرفته است. نبودنش، ندیدنش، نداشتنش دلش را زخمی کرده است. و آرزو می کرد کاش همیشه زانوانش زخم داشت و از زخم زانوانش می نوشت تا زخم های عمیق دلش...  

  
نویسنده : هشت الهفت ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :