هشت الهفت

همه چیز یک جور هشت الهفت است مثل این مطالب

من و تو

دفتر خاطراتم را ورق می زنم، عجیب این است که صفحه ای نیست که نام و یادی از تو نباشد. خوش به حال دفترم که تو در آن حضور داری، همیشه و پررنگ، در تمام صفحاتش. نام دفترم را تو گذاشته ام. اصلاً دفترم تو است و افتخار می کند به تو بودنش. واقعاً مرا ببخش که در حد تو نیستم و همیشه به یادتم و همیشه تو را روبروی خود می بینم و همیشه برایم زنده ای. روبرویم قدم می زنی، به من لبخند می زنی و فقط با من حرف می زنی. من به خاطر تو نفس می کشم زیرا می دانم این همان هوایی است که تو نفس می کشی، حتی اگر از من دور باشی، حتی اگر ندانی من هستم همیشه و هر لحظه به یادت پررنگ و در تمام صفحات...

همانطور که دفترم را ورق می زنم می دانی چه می بینم؟ می گویی قطره اشکی که به یادت بر دفترم ریختم؟ نه این دیگر تاریخ مصرفش گذشته است. تکه گل رزی خشک شده؟ نه هنوز آنقدر سنگدل نشده ام که هدیه ای از تو را زیر بار تمام صفحات بی ارزش زندگی ام که فقط درد و رنج و هجران بوده است، قرار دهم. نه بگذار خودم برایت بگویم: چیزی که حتی خودم هم یادم رفته بود و کاش هرگز یادم نمی آمد زیرا دیگر محال است از ذهنم برود و آخ که چه نعمت بزرگی است گاهی وقتها این نسیان و فراموشی!!!ببخشید وقت گرانبهایت را گرفته ام، می دانم حرفهایم در برابر وقتت ارزشی ندارد. حال که مانده ای و گوش کرده ای تا آخرش را بمان، منت بگذار بر من، آری داشتم می گفتم در دفتر خاطراتم در بین تمام صفحات که فقط تو نوشته شده بودی، جایی نوشته شده بود، من و من احساس کردم چقدر از او دور شدم از من. خیلی وقت است ندیدمش انگار همه اش تو شدم دیگر من وجود نداشت و ندارد و کاش باز هم وجود نداشت کاش الان هم نمی دیدمش حال باید بسیار تلاش کنم تا دوباره من را فراموش کنم تمام نفسم تو را فریاد می زند. هر دم، هر بازدم، همه اش می گوید: تو... این من را کجا جا دهم؟

فقط لطفی کن باور کن دیگر از تو چیزی نمی خواهم .فقط یکبار دیگر در خانه چشمانم ظهور کن! مطمئنم دیگر من گور خودش را گم می کند و دوباره می شود تو، تویی که در همه صفحاتم هستی، همیشه و پررنگ.... 

  
نویسنده : هشت الهفت ; ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها : من ، تو