هشت الهفت

همه چیز یک جور هشت الهفت است مثل این مطالب

یخهای رودخانه دلم...

خیال می کنی آرامم؟ این اقیانوس وحشی ترین لحظه های خود را می گذراند و دریغ کاری برای سکونش نمی تواند بکند، کشتی هایش شکسته است. ناخدایش غرق شده است و ناامیدی سراغ سرنشینان آمده. دیگر چیزی به اتمام راه نمانده است...

تقصیری هم ندارم، نگاه دلم رمقی ندارد تا بفهماندت چه می خواهد؟ حسش را نمی تواند بر بال امواج بر قلبت منتقل کند. فقط بازیگر خوبی است، خود را خوب به آرامش زده است. آنقدرها هم ناتوان نیست، اگر می خواست می توانست بگوید....اما ترسید.....، از اینکه دیگر حتی نگاهت را هم از دست بدهد ترسید، از اینکه تقدس نگاهش را هوس بدانی ترسید، از اینکه خودت را برایش به اوج برسانی و او را تخفیف کنی ترسید، از اینکه تو آن کسی نباشی که واله اش کردی ترسید، از اینکه رودخانه احساساتش با پدیدار شدن واقعیت تو مانند یخ های ترک برداشته بر سطح روان شود ترسید، می خواهی راحت بگویم؟ آری دلم از شکست ترسید.......

این را بدان که صدف چشمانم فقط مرواریدی چون تو را در خود می پروراند و دیگر هرگز اگر نگاهی تمام قد هم بر آن بنشیند مروارید نخواهد شد، نهایت قطره ای یا شاید تکه ریگی شود که چشمان را آزرده می کند.

می دانی دیگر نگاهم عذابم می دهد؟؟؟ به هر که می نگرم، می ترسم خیانتی به نگاه آرام و دریایی ات کرده باشم؟؟؟ سرزنش های دیگران هم اثری ندارد من در خیالم با خدایت گفته ام هرچه گفتنی است. این بار که به سراغ خدایت می روی و با او سخن می گویی جان لحظه های ناب ساعتهای قرار که فقط سکوت بود و نگاهت و نگاهم، خبری از صدف بگیر، زیرا که جای مروارید، سخت در آن خالی است....

  
نویسنده : هشت الهفت ; ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٩
تگ ها : خدا ، نگاه