هشت الهفت

همه چیز یک جور هشت الهفت است مثل این مطالب

خواهران غریب

رمانی می خوندم از فرشته نوبخت به نام "سیب ترش". یک جمله از اون کتاب این بود که "ما فرصت جور دیگر زندگی کردن همدیگریم". همیشه به این قضیه فکر می کنم فقط نمی تونستم به این قشنگی بیانش کنم. مثلا من می تونستم جای یک نفر موفق تر یا ناموفق تر از خودم باشم. این موضوع هم هیجان انگیزه هم می تونه خوشحال کننده یا حتی استرس زا باشه. مثلا اینکه من در کوچکی 2 بار نزدیک بود دزدیده بشم و هر 2 بار نجات پیدا کردم. اگر من نجات پیدا نمیکردم اگر خیلی خوش شانس بودم به یک خانواده دیگه فروخته می شدم و احتمالا الان داشتم دنبال خانواده اصلیم می گشتم. یا اگر بدشانس تر بودم الان داشتم سر چهارراه اسپند دود می کردم.2تا بچه هم بغل و روی کولم داشتم. حتی فکرش هم تنم رو می لرزونه.

یا حتی الان به این فکر می کنم اگر شریک زندگیم کس دیگری بود یا چند سال زودتر یا دیرتر ازدواج کرده بودم چه وضعیتی داشتم. مثلا اگر به اولین خواستگار جدیم در 17 سالگی جواب مثبت داده بودم مثل یکی از دوستام یک بچه 8-7 ساله داشتم و برای اول مهرش داشتیم کتاب و کیف و کفش می خریدیم.امروز وقتی دم غروب دلم گرفته بود به پارک رفتم مامان های جوانی رو دیدم با بچه های خوشگل و ریزه میزه و شاد. یک آن دلم خواست کاش مامان یکی از اون بچه ها بودم و به اندازه اونها جوان بودم. همیشه از فاصله سنی زیاد بین والدین و بچه ها بدم می امد. اما در هر صورت من که در خود توانایی تربیت یک نفر دیگه رو نمی بینم چون هزاران مشکل لاینحل دارم و سوالات بی پاسخ. و اینکه من همیشه به مامانم خرده میگرفتم که چرا منو به دنیا آوردی؟من این دنیا رو دوست ندارم. حالا اگه یک روز بچه ام از من بپرسه چی بهش جواب بدم؟ بهش بگم به خاطر خودخواهی؟ به خاطر لذت مادر بودن؟

پی نوشت: باید همیشه مواظب بود غم به سراغمون نیاد چون اگه بیاد با تیشه و کلنگ هم کنده نمیشه. این روزها دوست دارم برای خودم زندگی کنم و شاد بودن رو حسابی تجربه کنم. خسته شدم از بس سعی کردم دیگران رو راضی نگه دارم و همه مشکلات رو در خودم بریزم و حل کنم. اما همیشه این سعی ها نتیجه معکوس میده و من که انسان ضعیفی هستم تحملم تمام میشه و دیگران هم ناراضی می شن و یک غم به غم ها اضافه.

  
نویسنده : هشت الهفت ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها : رمان ، دزد ، زندگی