هشت الهفت

همه چیز یک جور هشت الهفت است مثل این مطالب

دوباره...

دوباره نیستی. هوا خوب است. با اینکه تابستان است و همه جا گرم است، اما امروز بارانی آمد و بهار رابه تابستان تحمیل کرد. امروز هم که نبودی هوا حسابی غوغا کرده بود.عجیب یاد آن شبی افتادم که در همچین هوایی به صرف بستنی خاطراتمان یخ زد و برای همیشه ماندگار شد.آن شب دخترکی بازیگوش بودم که حرفهای مادرش به گوشش نمی رفت و زیر باران می دوید. و چقدر دوست داشتم. گاهی بعضی آرزوهای کوچک چقدر دیر اما ماندنی برآورده می شوند. امروز دمادم صبح نسیم خیلی خنکی می وزید و من هم زمان نیایشت را به گوش می شنیدم. در جایم می لغزیدم و از خلسه ای شیرین لذت می بردم. در خواب و بیداری هرم گرمایت چه با وجودم نکرد.عشق چیز غریبیست. آنقدر غریب که غریبی را در کنارت عاشقانه دوست می داری. همیشه دوستت دارم. گاهی اگر نباشم هم دلم در کنج خانه ات در گوشه ای می تپد. می توانی پیدایش کنی. همانطور که نیه شب از جا برمیخیزی و دنبال صدای جیرجیرکی سرت را به اطراف می چرخانی و آن لحظه من چقدر از دیدنت سیر نمی شوم. دوباره نیستی. اما عشق چیز غریبیست. حضورت را شدید احساس میکنم. همراه هر نسیم کنار پنجره صدایت را می شنوم که آرام و نوازشگر می گوید: خیلی خسته شده ای؟ دوستت دارم. و آن زمان است که دیگر هیچ خستگی احساس نمی کنم. چون..... عشق چیز عجیبیست... دوستت دارم معجزه می کند.... 

  
نویسنده : هشت الهفت ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٢
تگ ها :