هشت الهفت

همه چیز یک جور هشت الهفت است مثل این مطالب

طفل شادی

حالا که شادی به سراغمون میاد چندتا چندتا میاد. انگار میخواد بگه شما ملت خیلی وقته که غضه داشتین این شادیا کمتون هم هست. خداروشکر فقط مونده بود ایران به جام جهانی بره که اون هم ردیف شد. اما خداییش آقا کی روش اگر با چوی دچار کل کل نمی شدند باز هم اینقدر بچه ها خوب بازی می کردن؟ البته بماند که من اصلا فوتبالی نیستم و اصلا هم دنبال نمی کنم. فقط آقای همسر روز بازی بر خلاف همه روزهای دیگه ای که بعد از کشیک روز قبل و شب بیداری، وقتی به خانه می اومدن و بعد از خوردن نهار تا غروب می خوابیدن، این بار در به در دنبال پخش اینترنتی بازی بودند (ناگفته نماند متاسفانه ما هنوز تلویزیون نداریم و من شدیدا نگران تماشای سریال های طنز ماه رمضون هستم) که اینترنت سرعت نداشت که نداشت و باز هم خدا موبایل عهد دغیانوس بنده رو حفظ بفرمایند که شبکه ورزش رو مثل آینه پخش می کرد و من هم اجبارا در جریان بازی قرار گرفتم. آقای همسر می گفت قطر اگر 4 تا گل بخوره ازبکستان بالا میاد (یا یک همچین چیزهایی!!!! یادم نمیاد دقیقا) که در اصل هم این همه گل خوردن توسط قطر بعیده. من اما از آنجایی که بدبین تشریف دارم، به ایشون گفتم قطر اگر بدونه ایران با گل خوردن اونها نمیره جام جهانی 10 تا گل هم میخوره که در نهایت هم تفسیر بنده به بار نشست و قطر واقعا خودشو نشون داد مثل اینکه با خوشحالی 5 تا گل خورد. آخه خجالت نمی کشن این عربا؟؟؟؟؟؟ واقعا لایق بدترین ناسزاها هستن.

باز هم ملت ریختن بیرون و شادی کردن. عنصری که دیرپایی بود که گم شده بود و من یاد اون شعر استاد کدکنی افتادم : طفلی به نام شادی دیریست گم شده/ با چشمهای روشن براق/ با گیسویی بلند به بالای آرزو/هرکس از او نشانی دارد ما را کند خبر/ این هم نشان ما: یک سو خلیج فارس، سوی دگر خزر . و اکنون به قول یکی از این دوستان نکته بین طفلی به نام شادی پیدا شده است لطفا در حفظ و نگهداری آن بکوشید. این شهری که ما زندگی می کنیم زیاد شادی در جریان نیست و من همچنان غر می زدم که دلم برای تهران تنگ شده، الان میدون ولیعصر پر از آدمهای شاد و رقص و.... هست. البته ناگفته نماند بنده هم دچار اسپاسم کمری شدیدی شده بودم و همچنان دچار هستم که کاملا کج راه می رفتم. آقای همسر هم گفتن بهتره بیرون نریم و استراحت کنی بعد خودشان دفترچه بیمه مان را برداشتند و برامون چندتا قرص و ایضا آمپول نوشتن و رفتن داروخونه گرفتن. من هم که از آمپول فوبیا دارم (با اینکه روزی نیست کسی زیر دستمان سوراخ نشود و همه را هم دعوت به شلی و آرامش می کنیم) حسابی کولی بازی درآوردم تا شاید از آمپول زدن پشیمانشان کنم.  اما ایشان با آرامش آمپولمان را تزریق کردند و ما هم اکنون احساس بهبودی داریم.

پی نوشت: برای عیادت که می آین برام کمپوت و نکتار آناناس، هلو، زردآلو و انبه بیارین. باتشکر قبلی!!!!

 

  
نویسنده : هشت الهفت ; ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٢
تگ ها : شادی ، پیروزی