هشت الهفت

همه چیز یک جور هشت الهفت است مثل این مطالب

باز هم آمد...

عطر خاصی داشت بهمن های کودکی ام. کلاسمان را تزئین می کردیم. بچه های نفوذی در کلاسهای دیگر می گذاشتیم، تا ترفندهای جدیدتر تزئین را اجرا کنیم. شادی خاصی برپا بود. تئاترهای مدرسه که هرکسی کمی پررو تر از بقیه بود می توانست عضو آن شود. یکی نقش فرح با کفشهای پاشنه بلند و پالتوی خز دار بر تن، را اجرا می کرد. دیگری با کت و شلواری که از پدر یا برادرش قرض گرفته بود، و مدام دستور می داد نقش شاه را داشت. هر چقدر هم ممکن بود بد طینت و خبیث و مسخره جلوه می دادنشان. ما هم خوشحال از اینکه یک روز کلاسمان به هدر رفت و جشن داریم.

این چند روز ترافیک تهران مرا به تعجب وا داشت و تازه یادم افتاد بله بهمن ماه است و مردم در تکاپوی خرید های قبل از سال نو و احتمالا جشن های عروسیشان. در متروی شلوغ که جای سوزن انداختن نبود و پر بود از فروشندگانی که فضا را بیش از پیش شلوغ کرده بودند و قیافه ها و آدم های جور واجور، من اما، دلم می خواست پالتوی فرحی بپوشم و با کفش پاشنه بلندِ سفیدِ بندی و کیف دستیِ کوچک با بندِ زنجیریِ طلایی اش، بازوی شاهم را بگیرم و از میان میدان سپه پیاده تا بازار و بازارچه مروی قدم بزنیم و بین راه سوار تراموای برجا مانده از قاجار شویم و پشمک در دهان هم بگذاریم و فارغ از قیمت دلار و سکه و طلا و لوازم خانگی، به فضای بیرون بنگریم و بلند قهقهه بزنیم.

  
نویسنده : هشت الهفت ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها :