هشت الهفت

همه چیز یک جور هشت الهفت است مثل این مطالب

جویندگان عاطفه

هوای ولایت بسیار پاک و دلچسب بود. سرمای دی ماه تهران، آنجا حس نمی شد. هوا سرد بود، اما خورشید با اشعه گرما بخش خودش، پوست را قلقلک می داد. تازه کردن دیدارها بعد از چند وقت، موجب شد ساعتها شب نشینی و بگو و بخند و گاهی گله گذاری ها و احیانا اگر دلخوری بوده، آشتی صورت گیرد. کهنسالان خانواده از این که همه در کنارشان هستند، بسیار خوشنود بودند و پابه پای جوانان تا پاسی از شب بیدار بودند و لذت می بردند. طبق معمول همیشه، همه منتقد ما بودند که، بی حیایی آخر تا کی؟ تصمیم گرفته ای همچنان یکه بمانی؟ خجالت نمی کشی؟ مگر پسر فلانی چه مشکلی دارد و یا آن یکی چه بدی دارد؟....این تمدد اعصاب در سفر یک طرف، نگاههای پرسشگر این افراد هم یک طرف دیگر. دیگر بالاجبار به آنها قول دادم امسال دست یکی را بگیرم و به آنها نشان بدهم تا آنها از این تشویش خلاص شوند! حالا هم تصمیم گرفتم در صفحه جویندگان عاطفه برای یافتن نیمه گمشده خود آگهی درج کنم تا شاید یک خانواده بزرگ و پرجمعیت را از نگرانی خلاص کنم!!!!!!!!

همراه پدر به سرزمین اجدادیشان رفتم و در باغچه مرکبات ایشان قدم می زدم. پدر از خاطرات خود می گفت و همچنان به چیدن مرکبات و در جعبه گذاشتنشان مشغول بود و شکر خدا را در هر لحظه به جای می آورد. من هم از این همه زیبایی مشعوف بودم. آسمان آنقدر آبی و پاک بود که دلت نمی خواست چشم برداری. آنچنان سکوتی برقرار بود که من گاهی گمان می کردم کر شده ام. لابلای درختان برای خودم قدم می زدم و می چرخیدم. این همه استرس و نگرانی که با خود داشتم، پای درختان جا گذاشتم. دوست دارم بعدها دست کودکم را بگیرم و بیارمش پای این درختان و برایش از خاطرات این روزهایم بگویم و بگویمش چیزی برای دلت مهمتر از آرامش نیست. قدر لحظاتت را بدان.

  
نویسنده : هشت الهفت ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۱
تگ ها : دل نوشته