هشت الهفت

همه چیز یک جور هشت الهفت است مثل این مطالب

خیال

دنیا هم تمام نشد. اما پاییز عزیزم تمام شد. صبح شد و باران بارید. در کنار پنجره ایستادم و به خیابان نگاه کردم. هوس بیرون رفتن به سرم زد. اما در نطفه خفه اش کردم. بیشتر از همه این روزها هوس سفر دارم. به جایی دور، آرام، زیبا و ناآشنا. دوست دارم کمتر از 20 روز برنگردم. انسانهای جدید ببینم. عادتهای جدید تجربه کنم. جاهای جدید ببینم. از جلد خودم بیرون بیایم و بچه ای بازیگوش شوم و قهقهه سر دهم. علفزاری باشد در آن با موهای باز بدوم و آفتاب را بر گونه هایم حس کنم. یا دریایی باشد و تنی به آب بزنم و خورشید گرمم کند. یا کلبه ی جنگلی ام را پر از هیزم کنم و با قهوه ای گرم برف را بنگرم. سورتمه ی کنار کلبه ام را آماده کنم و سوار شوم و در برف در حالی که فریاد می زنم و هورا میکشم، بتازم. خرگوش های برفی از جلوی سورتمه ام به کناری بدوند و من را نگاه کنند. خسته که شدم آدم برفی بسازم. خسته تر که شدم با هیزم آتش بسازم و بساط قهوه را علم کنم....

حیف که باید به جلد خودم برگردم و بگویم زهی خیال باطل، همینی که هست....

  
نویسنده : هشت الهفت ; ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ دی ۱۳٩۱
تگ ها : دل نوشته