هشت الهفت

همه چیز یک جور هشت الهفت است مثل این مطالب

سحرم آغوشت به بالین آمد

صبح که می شود آفتاب که هنوز به سرش نزده طلوع کند، وقتی که اسمش سحر است، افکار مانند روحی از بدن جدا شده و معلق در سقف اتاق هجوم می آورند. وقتی که صدایی در خیابانها به گوش نمی رسد، سوز سحرگاهی از لای پنجره کنار تخت به صورت می خورد و پتو خودش را به تو می چسباند تا حس نکنی تنهایی. اما هنوز سرمای صبح در تنت هست. اینجاست که افکار هر روزه ات می پرسند: باز روز دیگری آغاز شد؟ امروز دیگر چه باید کرد؟ این همه تکرار برای چیست؟ هدف چیست؟ و....... اینجاست که دلت می خواهد فریاد بزند و بگوید دست از سرم بردارید. مرا رها کنید در این اندوه ناتمام. بعد به پهلو بغلتی و در آغوشش بگیری و فقط به چشمانش که بسته است و حتما هم تورا در خواب می بیند نگاه کنی. بعد هم در گرمای آغوشش بگویی بی خیال دنیا و تکرار مکررات پوچ....

  
نویسنده : هشت الهفت ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩۱
تگ ها : دل نوشته