هشت الهفت

همه چیز یک جور هشت الهفت است مثل این مطالب

کوپن اعصاب تمدید شد

همه می دانند که ما بسیار ولایتمدار می باشیم و با هر که با این اصل مطلقه و مطلّقه عناد داشته باشد، سر جنگ داریم و الموت بر او می گوییم. ما هم در راستای ولایتمداری و تجدید میثاق با آرمانهای معمار کبیرمان و همچنین تمدید اعصاب نداشته مان مدتی چند راهی ولایت شدیم. البته آنچه که از شواهد و قراین بر می آید معمار کبیرمان خشت اول را کج نهاده که ما اینچنین کج و معوج و.... به دنیا آمدیم.

همین که خواستیم هوای پر از اکسیژن ولایت را به درون شش هایمان وارد سازیم، اهالی را دیدیم که به استقبالمان می آیند و در قفایمان همانند دوره های دهه گذشته! دنبال یک عضو ذکور می گشتند و از آنجایی که چیزی نیافتند دیگر صبرشان لبریز شد و زبان به شکوه و گلایه گشودند که تو را چه مرگ است که 26 سال یالغوز وار طی مسیر می کنی؟ مگر نمی دانی عضب ماندن کراهت دارد و هر شب سینگل ماندن مساوی است با یک باب مسکن مهر در طبقه هفتم جهنم؟ و آخر والدینت رویشان نمی شود اما ما می دانیم که آنها هم از دست شما به ستوه آمده اند و مانند لقمه مانده در گلو که نه راه  پس دارد و نه راه پیش می مانی. فکری کن وگرنه خودمان آستین های کوتاهمان را تاپ می کنیم و دیگر نمی توانی سخنی گزاف بگویی.

ما هم که در این حال و هوا نبودیم، با منطق و دلیل عرض کردیم که آدمی یافت نمی شود کف دست مو ندارد شما بیا و بکن هر چه می گوییم نر است شما می گویید بدوش. اما آنها باز شاهد از غیب می آوردند که مگر نسوان صغیرتر از جنابعالی در اقوام، با حیوان مزدوج شده اند که هر کدام تابه حال 2 توله هم زاده اند و سومی را هم خودت ویزیت کرده ای و در راه دارد و به تورم هم گفته اند زکی... توله ها هم که مانند صهیونیست های اشغالگر در حال بازی در مناطق سوق الجیشی گذشته ما و لگد مال کردن اراضی دوران کودکی و خاطرات ما بوده اند با دندانهای یک در میان درآمده طوری نگاهمان می کردند که گویی تحفه های پادشاهی می باشند و ما از داشتنشان محروم. اهالی ولایت که دیدند توصیه ها و منبر رفتن هایشان به مناسبت نهی از منکر افاغه نمی کند ما را به حال خود گذاشتند. ما هم دیدیم مادر و پدر این توله ها که زمانی روی پاهای خودمان قد کشیده اند، دیگر به درد ما و موقعیت ما که جزو رانده شدگان و مغضوبین درگاه الهی هستیم نمی خورند، به سراغ کودک درونمان رفتیم و با توله هایشان چنان سرگرم بازی شدیم که همه اقوام جملگی رای به مستانه بودن ما و عقب ماندگی ما دادند و کلی به حال ما تاسف خوردند. البته بین خودمان بماند ما هم به حال آنها تاسف خوردیم که اینقدردر کوچه باغ علی چپ هستند و نمی دانند ایران کجای نقشه است و حقوق برابر زن و مرد یعنی چه و اصلا شاه چه سالی رفت و الان چه کسی بر سر کچل ما حکومت دموکراسی اداره می کند و ... بعد مانند مگسی که دستانش را به هم بمالد از خوشحالی خر کیف شدیم که آفرین بر خودمان که می فهمیم و اینقدر هم از زندگی عقب هستیم.

چند روز سفر به ولایت به سختی سپری شد. زیرا نه هم سن و سالی و نه اعصابی برای گذران با افراد کهنسال داشته ام و دارم. البته بنده بسیار معتقد به اصل احترام به کهنسالان هستم اما این ها از قماشی دیگر هستند. که اگر بخواهم بگویم مثنوی هفتاد من کاغد خواهد شد. اعصاب تمدید نشده بود که در راه برگشت پدربزرگ جان هوس سفر با ما را در سر پروراند. ما هم دیدیم که چاره ای جز ساختن و سوختن نیست، ایشان را بار اعصابمان کردیم و به تهران، آرمان شهر ولایت آوردیم.

زود قضاوت نکنید و ما را متهم به غول بی شاخ و دم نکنید زیرا در توصیف پدربزرگ باید بگوییم که ایشان در ولایت که هستند کاملا به شیوه دیکتاتوری روزگار می گذرانند. با گوشه چشمی همه چیز باید برایشان فراهم باشد. از آنجایی که پدربزرگ خان زاده و ملاک بزرگی بودند و از اقوام شاه علیه الرحمه، هنوز هم فکر می کنند که حکومت دیکتاتوری است و شاه می خواهد برای جاده ها از آلمان نازی پیمانکار بیاورد و پل ورسک را با آن هیبت بین دو کوه بنا کند و بعد شاه به مهندس سازنده پل بگوید با خانواده ات زیر پل می مانی تا قطار من از رویش رد شود و اگر پل ریخت بر سر تو فرود آید و تو هم با من در بهشت روزگار بگذرانی. اصلا خبر ندارد این چینی ها جاده های لیز می سازند و شکستنی، تازه اگر لطف کنند و با گرفتن مبالغ هنگفت دیرکرد پیمانکاری، یک تا دومتر در 15 سال بسازند. تازه اصلا نمی داند دیگر ایران هم حتی دموکراسی شده است و انتخابات آزاد و سالم برگزار می کند. همین بی خبری ها هم عامل بدبختی ما به عنوان فرزندان و نوه های این پدربزرگ مهربان و معمار کبیرمان شده است. بعله پدربزگ با ما آمدند و همه روزه از صبح مانند پادگان باید در خدمتشان باشیم و سر ساعات برنامه ریزی شده (که اکثرا همان ساعات اذان می باشد) صبحانه نهار و شام بخوریم. نزد ایشان باید با پوشش کامل حضور رسانی حتی در چله تابستان و در هوای گرم. در آینه نگاه نکنی (دختر قباحت دارد جلوی یک مرد در آینه نگاه کند می خواهد این مرد پدربزرگش باشد یا دیگری). جالب این است که اگر برای مدتها او را ندیده ای و بخواهی ببوسیدش شانه هایش آماده پذیرایی می باشد (استغفرالله دختر مگر صورت محارمش را می بوسد؟). همچنین در ساعات خاصی قرص های ایشان باید خورانده شود. زیرا ایشان دست به سیاه و سفید نمی زنند. در ساعات خاصی باید کنارشان بنشینی و خرده فرمایشات ایشان را جوابگو باشی. در این بین، فریاد های گوشخراش و مهربانش را هم باید به جان بخری و لبخند بزنی. وگرنه ایشان در قهر به سر می برند و فیلشان یاد ولایت و باغهای سرسبزشان می کند. از آنجایی که آپارتمان هم لایق پذیرایی از این بازمانده حکومت ارباب رعیتی و جنگ جهانی اول و دوم نمی باشد، باید هر روز برای گردش به جایی ببریدشان. غذا نباید تکراری باشد. باید طبق دستورالعمل خود ایشان طبخ شود و از روغن هم وافر باشد. پرهیز هم معنی ندارد. کاهش وزن که دیگر حرفش را نزن. گویی فحش پدر و مادر (ایشان به پدر و مادرشان که اوشان هم بدتر از ایشان بوده اند، حساس هستند) حواله قبور منور و پر خیر و برکتشان کرده ای.

بگذریم که گویی مانند پیرزنهای غرغرو شده ام و خدا به داد نوه های ما برسد. البته با این اوضاع و به قول اهالی ولایت، فرزندانم، به جای گفتن " به جان مادرم" باید بگویند: " به ارواح مادرم".....

  
نویسنده : هشت الهفت ; ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ تیر ۱۳٩۱
تگ ها : ولایت