هشت الهفت

همه چیز یک جور هشت الهفت است مثل این مطالب

ناکجا آباد

از معایب کار در شهرستان در کتب بسیار گفته اند و در شرح حال ها بسیار پرداخته اند. اما یکی از بدترین آنها همین بس باشد که در این آمد و شد ها اسبابت به کلی از بین خواهند رفت. آن هم نه از جانب راهزنان که سرداران رادان و تهرانی و رویانی از راهها مواظبت می کنند و احدی حق تعدی به تو که هیچ، به وسایلت هم ندارد. خیر... قضیه چیز دیگری است.

القصه جانم برایتان بگوید که آخر ترم که قرار بود به طهران شویم، بار سفری بستیم. اما دیدیم کتابهایمان به ما به طوری مظلوم نگاه می کنند و می گویند تو که ما را نمی خوانی لااقل ما را به سفر ببر و دلمان را شاد کن که هیچ ثوابی جایگزین شاد کردن دل مومن نمی باشد. بماند که ما جملگی ترجمه هستیم و اصالتمان بلاد کفر و بیمارستان های پارکلند و جان هاپکینز و .... می باشد، اما چه فرقی می کند که علم در کجا باشد. این شد که ما هم دل رحم، آنها را بار کارتن کردیم و قصد کردیم با خود بیاوریم. از جایی دیگر نجوای گداگونه ای آمد که آخر ما چه گناهی کرده ایم که پتو و ملحفه و حوله شما شده ایم. اگر در مکانیکی "اوس مهدی" شاغل بودیم حداقل روزی یک بار ما را می شستند، اما اکنون ماههاست که تنی به آب نزده ایم. این شد که دیدم راست می گویند. آنها را هم بار کردیم. در چمدانی دیگر هم لباسهایمان به هم فشار می آوردند و حسابی بلوا برقرار بود. بگذریم که در ساکی، سوغات شهرستان را هم بار کرده بودیم. با هر جان کندن بود وسایل را در محل بار اتوبوس قرار دادیم و سوغاتی ها را نزد خود نگه داشتیم. بین راه آقای محترم راننده هر انسان و گیاه و جانوری بود سوار کرد و باز می نالید که چرا مسافر کم است. قشنگ بین راه بود که پیرزنی را از دهاتهای سرسبز بین راه سوار کرد و وسایل او هم در محل بار قرار داده شد. ما که دیگر جانی در تنمان نمانده بود لحظه شماری می کردیم به مقصد برسیم و غصه دار بودیم که این همه وسیله و اسباب را کجای دلمان جای دهیم.

بالاخره لحظه موعود فرارسید و به ترمینال دودآلود و شلوغ رسیدیم. تاکسی دارها تا دهانت می آمدند و به فاصله یک انگشت فیس تو فیس می شدند که "ماشین هست ها... "ما هم به روی خودمان نمی آوردیم. درب صندوق که باز شد دیدیم شره ای مایع سفید به صورت آب باریکه خارج شد. همه متعجب نگاه می کردیم. ساکها که یکی یکی بیرون کشیده می شدند اندکی لکه های سفید بر تن داشتند. آخر از همه ساک ها و لوازم زندگی بنده بود که کاملا خیس شده بودند. کتابها که کاملا دوش گرفتند و تمامی پارچه و البسه..... اینجا بود که به لوازمم غریدم و گفتم بفرمایید دلتان خنک شد؟ سفر سفر سفر.

کمک راننده که کارش مضاعف شده بود دنبال مقصر می گشت تا حسابی به هیکل مبارکش ناسزا نثار کند و نهایتا پیدا هم کرد. پیرزن بین راه برای کسانی که تهران به دیدارشان می آمد، ماست و دوغ و شیر محلی آورده بود. به روی ترنجبین خودش هم نیاورد که لااقل یک معذرت خواهی خشک و خالی نماید. کمک راننده کلی از بنده بابت خیس شدن کارتن کتابهایم عذر خواست من هم نمی دانستم چه بگویم، فقط می گفتم لا مشکل!!!! لا مذهب جای دست هم نداشت کسی هم دیگر راضی نمی شد ما را با این اوضاع سوار کند و به مقصد برساند. این بود که منتظر ماندیم کسی به دنبالمان بیاید. همه مسافران رفته بودند. در این حین پیرزن با کمال خونسردی، کنار من ایستاده بود و اطراف ظرفهایش را تمیز می کرد و من هم سرگرم تماشای کارهایش بودم. کارش که تمام شد و خواست برود به من گفت: " مرتیکه معلوم نیست این ظرفها را کجا گذاشت و چطوری گذاشت که بهشان فشار وارد شد و همه شان ریخت..." و رفت.

ما مانده بودیم و یک مشت اسباب خیس و به هم ریخته ای که دورمان حلقه شده بود و رهگذرانی که رد می شدند و با تعجب می نگریستند.

پی نوشت: "خوشگل محله مان" از سفر چین و ماچین تشریف آوردند و ره آورد سفرشان گرانی نان آن هم یک شبه و بدون سروصدای 20:30 بود. گویا مذاکرات با چین و روسیه خرج بسیار برداشته بود و کف گیر دخیره ارزی هم به ته دیگ خورد. کجا بهتر از جیب مردم نان خور.

 

  
نویسنده : هشت الهفت ; ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها : خاطره