هشت الهفت

همه چیز یک جور هشت الهفت است مثل این مطالب

مستند سه ماه زندگی

بنده فکر می کردم این خاطرات 3 ماه زندگی خواننده ندارد و جایش در وبلاگ نیست. اما به قول رسانه ملی ما بنا به درخواست فراوان بینندگان برآن شدیم که مطالب 3 ماه زندگی را دوباره به وبلاگ برگردانیم و همه را هم در یک پست فراهم آوردیم. اگر طولانی شد و نمره چشمتان مانند تورم نداشته کشورمان زیاد شد، ببخشید.

آخرین امتحان ثلث سوم را که می دادیم از آنجایی که درسمان خوب بود و می دانستیم کتابهایمان دیگر به دردمان نمی خورد همه را کارتن پیچ می کردیم و در یک مبادله پایاپای با اسباب بازی هایی که از کودکی با ما بزرگ شده بودند و حسابی کهنه شده بودند، در انباری که صرافی بچگی هایمان بود، تعویض می کردیم. اسباب بازی هایی که در طول سال تحصیلی هم بازی سوسک ها و موش های انباری شده بودند، وقتی ما را می دیدند لرزه بر اندامشان می افتاد که دوباره آمدند دست و پایمان را خط خطی و قطع کنند. یکی دیگر هم نمی خرند که جان ما از دستشان خلاصی یابد!!! آنقدر برای این اسباب بازی ها لباس الکی و زشت دوخته بودیم که مثل گداهای خیابانی می مانستند. اما عاشقشان بودیم. هویتمان بوند.

 فقط مانده بود کارنامه هایمان. روز کارنامه گرفتن که می دانستیم دوستانمان را می بینیم، از آنجایی که از دست لباس های تیره مدرسه خلاص می شدیم، تیپ رنگی اما ساده ای می زدیم و به همراه مادر راهی دبستان می شدیم. بعد وارد دفتر مدرسه می شدیم و هر کس به سراغ معلم کلاس خودش می رفت. کارنامه که یک کاغذ آ4 یا بعضی وقتها حتی آ3  و رنگی بود را از دست معلمی که می دانستیم سال دیگر با او نخواهیم بود می گرفتیم و سریع معدل را می دیدیم و از خوشحالی نمره های 19 و 20 یک هورای بلند می گفتیم و..د برو که رفتیم. در همان حین اگر فراش مهربان مدرسه می فهمید که قبول شده ایم و نمره خوب گرفته ایم نمی گذاشت از در مدرسه خارج شویم مگر اینکه پولی تقدیمش کنیم.

اطراف مدرسه یک ساندویچی بود که در تمام سال تحصیلی وقتی از کنارش رد می شدیم، بوی ساندویچ هایش مستمان می کرد. اما مادر (که همیشه قلعه بان پولهای نداشته پدر بود) گفته بود که اگر معدل ثلث آخرتان خوب شود، برایتان ساندویچ می خرم و این یکی از امیدهایی بود که با آن تمام سال خوب درس می خواندیم. حالا دیگر وقتش بود که وعده عملی شود. وارد ساندویچی می شدیم. دور میزی مرتب و منظم و دست به سینه با چشمانی جستجو گر و اندکی خجول می نشستیم. آب دهانمان را مدام قورت می دادیم و به سس قرمز مهرام با آن شکل خرسی اش زل می زدیم. دلمان می خواست همه اش را خالی بخوریم. ساندویچ که می آمد لباسش یک کاغذ کاهی بود اما آنقدر شاهانه می دیدیمش که حس می کردیم تنپوش طلا دارد. یک نوشابه شیشه ای زرد ساقدوشش بود و همه چیز مهیای رسیدن به آرزوی یک ساله. اولین لقمه که در دهان جای می گرفت....آخ که چه طعمی داشت...

 

بعد نوبت لحظه شماری دیگری می شد. مادر ساک های قهوه ای که آن وقتها هنوز چرخدار نشده بود و نشان از مردانگی مردان آن روزها داشت که آنها را به دوش می کشیدند، وسط اتاق باز می کرد و هرچه به نظرش برای 3 ماه سفر لازم بود در آن می انداخت. یا ما چیزی نداشتیم یا آن ساکها جادویی بودند، که در نهایت فقط 3ساک وسیله و لباس برای سه ماه سفر بسته می شدند. ساکی که از هر چراغ جادویی بهتر بود. زیرا نوید 3 ماه سفر به ولایت پدری را می داد. 3ماه تعطیلات واقعا 3 ماه تعطیلات بود. تهران برایمان خفه می نمود. ولایت پدری عشقمان بود. جایی که تمام خاطراتمان رقم خورد. رقمی که به صدها میلیارد می ارزد. پدر اما مجبور بود مثل همیشه صبح آفتاب نزده راهی محل کارش شود و شب هنگام، همزمان با رویاهای بچگیمان به خانه برگردد. روز سفر پدر با هزار مکافات مرخصی می گرفت و ما را به ترمینال می برد. آن موقع ها هنوز اتوبوس یک وسیله سفر لوکس بود، حداقل برای ما که درآمد چندانی نداشتیم. اما آنقدر برایمان صفا داشت که حتی دودسیاه اگزوزش و صدای کر کننده اش به نظرمان نمی آمد. صف آنقدر طولانی بود، (یا اینکه در عالم کودکی برایمان طولانی می نمود نمی دانم) که همشیره که کوچکتر از من بود و کم طاقت تر، همیشه روی ساک های نرم خوابش می برد و سوار بر دستان پدر سوار ماشین می شد. من که نشستن کنار پنجره را مانند نشستن بر سریر شاهی دوست داشتم، دعا می کردم تا بیدار نشده جایم را بگیرم و از یک سفر لذت بخش بهره مند شوم. او هم مجبور بود بر زانوان پدر یا مادر تمام سفر را بگذراند. اما گاهی مادر به من تذکر می داد که تو بزرگتری و عاقلتر و وساطت می کرد که جاهایتان را با هم عوض کنید. عقل آن موقع جواب نمی داد. اما مشکل اینجا بود که ما مجبور بودیم زود بزرگ شویم.

ماشین رویاهایمان که راه می افتاد دلم به تپش می افتاد و سفر 4 ساعته برایم به اندازه یک روز طول می کشید. درختان که بیشتر می شدند، هوا که مهربانتر می شد، لهجه ها که دهاتی تر و صمیمی تر و بی تکلف تر می شد، می فهمیدیم که ولایت نزدیک است و الان است همبازی هایمان را ببینیم. بیشتر از همه دلمان برای رهایی از آپارتمان کوچک و تاریک و جهیدن در صحراها و باغ ها می تپید. جایی که صاحبخانه نداشته باشد و همه اش نگویند: یواش، ندو، بنشین، آرام و ....

 

گوجه سبزها از همان بدو ورود چشمک می زدند و ما را وسوسه می کردند. آب دهانمان مانند سگ های دنبال غذا همینطور سرازیر می شد. ما هم تا سر مادربزرگ را گرم می دیدیم با هرچه می شد به جان درخت می افتادیم و خودمان را به مقصود می رساندیم. تمام ترس ما از مادربزرگ و پدربزرگ بود که اگر ما را در آن وضعیت می دیدند محشر کبرا به پا می شد. نامهربان نبودند اما اندکی تند خو بودند و هستند. ما از شانس نداشته مان در اوج زاد و ولد به دنیا آمدیم. تعداد نوه های مادربزرگ از صدقه سری اوایل انقلاب و جنگ و در خطر بودن اسلام، در حد انفجار بود. پس بدیهی بود که مادربزرگ سایه نوه هایش را هم با تیر بزند. البته ما نسبت به بقیه، اندکی وضعیت بهتری داشتیم. زیرا بعد از مدتها از تهران به خانه آنها می آمدیم و مقدممان روزهای اول گل باران بود و نهایتا تیر باران و ....

فصل رسیدن گوجه فرنگی که می شد در بوته زارها می چرخیدیم و با راهنمایی خاله می فهمیدیم کدام رسیده است و می شود چید. سبدهای حصیری که پر می شد، نگاه که می کردی می دیدی کلی از گوجه ها هنوز بر بوته ها مانده و طاقتمان تمام می شد. از آن بین هرچه به نظر رسیده و خوشمزه می نمود می شستیم و در یک حرکت ضربتی با نمک راهی معده می کردیم. داغ بود و آبدار و خوشمزه. مادر و خاله ها و زنان دیگر گوجه ها را می شستند و قاچ می کردند تا برای رب اماده کنند. گوجه ها روزها در دبه های بزرگی در نمک زیر افتاب داغ تابستان می ماندند تا بتوانند رب شوند. همیشه دلم برایشان می سوخت.

عصر که همگی از کار فارغ می شدند مادربزرگ می گفت بروید برای خودتان بلال بچینید تا خاله برایتان روی اجاق کبابی کند و خستگی از تن به در کنید. ما هم همچون ملخ های حمله ور به مزارع، موهای بلال ها را کنار می زدیم تا ببینیم کدامشان به اصطلاح شیر بلال است و لایق این همه خستگی ما. خودش هم به پشت خانه می رفت و هر هندوانه یا خربزه ای که به نظرش می آمد رسیده است می چید و بلافاصله تمامش خورده می شد و بقایایش سهم اردک ها و غازهایی بود که مدام در حال غر زدن و سروصدا بودند.

شبها همه دور هم جمع بودند و بساط تخم های کدوی بو داده که از زمستان جمع شده بود، فراهم بود. گاهی هم خاله مجردمان که اتفاقا همبازی خوبی هم برایمان بود، نان محلی می پخت. که با کمترین امکانات تنها در قابلمه و روی چراغ والوور به نتیجه می رسید. مزه اش از هر کیک و هر برند تجاری خوشمزه تر بود.

روزها با دخترخاله هایمان مشغول ساخت خانه با جعبه های چوبی مخصوص میوه و برگ های بزرگ خلنگ می شدیم. محل خانه مان را در حد فاصل راه باغی میان خانه مادربزرگ و خاله انتخاب می کردیم. زیرا اینجا از درختهای هلو و شلیل و سیب و خیاردرختی های بلند و خوشمزه بهره زیادی داشت و غذای خاله بازیمان فراهم بود. گاهی مادر و بقیه هم به مهمانی ما می آمدند و از خاطرات خود در همین باغ می گفتند. این همه صمیمیت مانع از این می شد که به منزل مادربزرگ پدری خود تمایلی داشته باشیم. گویی که همیشه آنها زخم زبان می زدند یا چیز دیگری که کودکیم در برابر آنها تیره تر می نماید. بالاخره با هر گریه و زاری که بود بالاجبار راهی خانه آن مادربزرگ هم می شدیم. هم سن و سال هم نداشتیم. اما خودمان را سرگرم می کردیم. صبح ها با شوق چاه از خواب برمی خاستم. هنوز آب لوله کشی نبود و مجبور بودیم دلو لاستیکی سیاهی را راهی ته چاه کنیم تا آب برداریم. هر وقت سراغ چاه می رفتم به ته چاه خیره می شدم و کلی داستان برای خودم سر هم می کردم. برایم رویایی بود. صدای دلو وقتی به آب برخورد می کرد در کنار صدای خروسی که از سحر نگذاشته خواب به چشمانت بیاید، همراه با صدای مرغ و جوجه های همراهش آنقدر لذت بخش بود که مرا از خود بیخود می کرد. طوری که صدای بقیه را برای متوجه ساختن من جهت صرف صبحانه نمی شنیدم. صبحانه که گاهی انگور چیده شده از درخت مو پشت خانه به همراه پنیر دست ساز مادربزرگ بود و گاهی گوجه و خیار  و گاهی هم شیر برنج که در کودکی حالم را به هم می زد....

 

یک هفته که تمام می شد مادر بقچه حمام را آماده می کرد و ما همراه بقیه زنهای فامیل به حمام عمومی محل می رفتیم. از درب حمام که وارد می شدیم بوی صابون زرد و حنا و سفید آب و بخار حمام به مشام می رسید. خزینه پر از آب بود و زنها کنارش نشسته بودند. از اینکه همه هستند خجالتم می آمد. اما بقیه ابایی نداشتند. بعد از آب کشی مختصری، مادر به ترتیب اول تنمان را کیسه می کشید. چه کیسه کشیدنی که تا چند روز تمام تن و صورتمان می سوخت. بعد با کاسه های مسی حمام که قبلا رسم بوده به عنوان جهاز به هر دختری می دادند تنمان را آب می کشید. این بار نوبت لیف کشیدن بود که چون در بار اول کیسه تنمان را رنجور می کرد این یکی را دوست داشتیم. در آخر نوبت شستن سر بود. اصولا سرمان را با همان صابون های زرد می شست و اگر شامپو هم بود همان شامپوهای خمره ای زرد رنگ داروگر که هنوز هم هستند، افاغه می کرد. بعد ما را به حال خود رها می کرد و به خودش می رسید. ما که چشمانمان از کف و تنمان از کیسه رهایی یافته بود تازه فرصت می کردیم اطرافمان را ببینیم. پیرزنها به سر و دست و انگشتانشان حنا می مالیدند. دلاک هم برای عده ای کیسه می کشید و بقیه هم سرگرم حرف و سخن خود بودند. (در پرانتز بگویم آن زمان رسم بود عروس و داماد برای عروسی خود به حمام محل که می رفتند گروهی همراهشان به آواز و هلهله و شادی می پرداختند. در حمام هم بزن و برقصی و شادی خاصی حکم فرما بود. بنده که به شخصه عروسی عمه ها و دایی ام را به یاد دارم به همین منوال بوده است.)

در هر صورت حمام رفتن یک نیمروز طول می کشید. صبح که می رفتیم ظهر می شد که برمی گشتیم. لباس که می پوشیدیم هوای بیرون که به دماغمان می خورد احساس سبکی و تمیزی وافر به ما دست می داد. به آینه نگاه می کردیم. صورتی سفیدو لپ های قرمز و موهای بلند و طلایی چرب شده و سپس بافته شده در آینه نشان از حمام رفتن می داد. مادر که پول حمامی را حساب می کرد، ما به بچه های دیگری که تازه در حال رفتن به حمام بودند و اصولا هم گریان بودند، نگاه می کردیم. می دانستیم چه سرنوشتی در انتظارشان است و از اینکه ما این هفت خان را پشت سر گذاشتیم بسیار مشعوف می شدیم. کنار حمام یک مغازه بقالی بود که آدامس بادکنکی و نوشابه های سیاهش همیشه در خاطرم مانده است (چند سال قبل صاحبش به رحمت خدا رفت و مغازه اش مخروبه ای شد. همانند حمام که دیگر کسی جرات نمی کند به آن نزدیک شود و می گویند جنیان در آن زندگی می کنند). مادر برایمان نوشابه سیاه تگری می خرید و این عیش تکمیل می شد. به خانه که می رسیدیم، مادربزرگ که نهار راپخته بود با دیدن ما می گفت: الهی به حمام عروسی بروی و ما که چیزی نمی فهمیدیم می گفتیم "انشالله". بعد سفره را پهن می کرد و نهار آماده خوردن بود. ما هم که به واسطه تقلا در آب و زیر دستان قدرتمند مادر، حسابی گرسنه بودیم مانند قحطی زدگان در چشم بر هم زدنی غذایمان را می خوردیم و گویی ما نبودیم که در خانه به زور 2 لقمه غذا می خوردیم.

غذا تمام نشده شروع به بازی می کردیم و صدای مادر می آمد که "تازه حمام رفته اید تا یک هفته دیگر خبری نیست. مواظب لباسهایتان باشید..." ما اما گوش نمی دادیم. آن وقت بین هفته مادر مجبور می شد یک تشت آب گرم کند و با اکراه، ما را در حیاط به اصطلاح خودش گربه شور کند. ما اما خوشحال بودیم که کیسه ای در کار نیست و این بیشتر به آب بازی می ماند تا حمام ترسناک.

وقتی پدر از تهران می آمد، تازه می فهمیدیم که 3ماه زندگی ما تمام شده است و باید الرحیل خواند. آنقدر غم و غصه در دلمان موج می زد که اشک از چشمانمان مانند سیل سرازیر می شد. از تک تک درختان خداحافظی می کردیم. حتی بوته های گزنه که انگار مامور مخفی مادربزرگ بودند و تا می خواستیم به بوته های توت فرنگی وسوسه کننده اش نزدیک شویم، پایمان را آماج تیرهای نامرئیشان می کردند و به همین مناسبت پاهایمان تا چند روز ملتهب بود و می خارید.

مادر برای اینکه دلیل علمی برای برگشتمان بیاورد روز اول مهر و جا گرفتن برای نیمکت های جلوی کلاس را یادآوری می کرد. زیرا که من به واسطه قد بلندم اگر دیر می رفتم، مجبور بودم تا آخر سال در نیمکت آخر بنشینم. و از این موضوع بسیار بیزار بودم. در تمام طول سفر برگشت به جاده نگاه نمی کردم. حتی گویی نفس نمی کشیدم. فقط اشک بود که سرازیر بود و دلی که گرفته و سنگین بود و خاطراتی که در سرم دوران می کردند.....

بالاخره به زور سر نیزه!!!!  تمام شد.

  
نویسنده : هشت الهفت ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها : تعطیلات