هشت الهفت

همه چیز یک جور هشت الهفت است مثل این مطالب

نخبگان کلاسم

همانطور که کلاس بعضی از اساتید خسته کننده و زجر آور است، بعضی از دانشجوها هم همین حس را در اساتید برمی انگیزند. نمونه اش همین گروه آخر ترمم بودند که هرچه گروههای قبلیشان خوب بودند و کم کم داشتم فکر می کردم خدا چه مظلومانی را خلق کرده و من کمتر از 19 رویم نمی شود به آنها تقدیم کنم، این گروه از دماغمان درآوردند. به قول خودشان شاگرد زرنگ های کلاسشان بودند. ولله ما که چیزی جز جسارت و گستاخی و تن پروری و حاضر به جوابی در آنها ندیدیم. کلاسها و کارآموزی شان را هرچه می شد mp3 و بهتر است بگویم DVD کردند. که چی؟ می خواهیم برویم فرجه!!! من مانده ام که این فرجه چه فرصت معجزه آسایی است که در مدت 2 هفته این همه رخداد فرهنگی رخ می دهد و کافی شاپ ها خلوت می شود و سرعت اینترنت مانند سرعت نور می شود و پول های موبایل به پایینترین حد خود (حتی پایینتر از ارزش ریال ایران) می رسد. در نهایت به قول اصفهانی ها یک سال بخور نون و تره، یک عمر بخور نون و کره (که البته الان باید گفت یک سال بخور تره ، یک روز بخون نون...به علت ارزش مالی زیاد نان!!!) این فرجه، 2 هفته سختی است و در عوض برابر است با نمره های درخشان و آخرش هم همین شاگرد زرنگ هایی که ما می بینیم.

جانم برایتان بگوید که از معجزات این گروه همین بس که روزی دیدم قرار ملاقات دوستان محترم جنس مخالفشان با این نوگلان آینده پشت در بخش صورت گرفت. مرا می گویی برزخی شده بودم که آخر این همه جسارت نوبر است. البته جسارت مربوط به آن عضو مذکر بوده که گویا می خواسته بگوید ما اینیم دیگر اگر فلان کاری که از شما خواستیم اجابت نکنی می آییم جلوی استادتان هم رژه می رویم و آبرویت را می بریم. که پیشروی این سرباز صفحه شطرنج پشت قلعه های بخش ادامه یافت و در این لحظه دانشجوی نمونه بنده به بیرون درب بخش می رود و مذاکرات 5+1 نتیجه می دهد و قوای نیروی اجنبی متوقف می شوند و قرار به جای مناسب دیگری موکول می شود. مرا تصور کنید در آن لحظه می خواستم خرخره این نوگل را بجوم ته مانده اش را در صورت بقیه هم گروهی هایش تف کنم. موقع بازگشت وی از جنگ تن به تن نگاهی غضبناک به او کردم و صدای خفته خود را از گلویی که آماده کلی دسی بل صدای فرا صوت داشت رها کردم و گفتم تکلیفت را با مسئولین دانشگاه مشخص خواهم کرد. در این لحظه بود که چشمان لرزانش، شروع به جوشش کردند و هرچه اشک در شب قدر برای توبه باید می ریخت نزد ما رها کرد و دلمان را که ریش بود به سیبیل تبدیل کرد و اظهار ندامت نمود. ما هم گفتیم خدا بندگانش را که اوووووه کلی خلاف می کنند می بخشد ما چرا نبخشیم. جوان است (البته ریا نباشد خودمان هم جوانیم ها) حالا یک خطایی کرده است. راه دوری نمی رود.  

این ماجرا گذشت. عضو دیگر گروه که خیلی ادعای فضل و کمالاتش می شد در حین انجام وظیفه دماسنج بیماری را به دیار زباله دانی فرستاد. من همیشه به دانشجوهایم می گویم اگر ضرری به بخش بزنید باید تهیه کنید و جایگزین شود. با اینکه نیازی به این کار نیست. فقط برای اینکه حواس پرت این بچه ها که همه اش در کافی شاپ و اسامی مذکرهای ولایتشان می چرخد، جمع شود و بدانند با که طرف هستند. اما در این مواقع یک چشم غره می روم و با اکراه وسیله جایگزین را دستشان می دهم. اما این عضو باهوش گروه دماسنج شکسته شده مزبور را در جیب خود قرار می دهند و تا آخر شیفت نگه می دارند که اگر من زمانی جسد دماسنج را خواستم (مثلا برای کالبد شکافی و تعیین هویت و کفن و دفن) تحویلم دهد. از هوش سرشارش انگشتر طلایش که در همان جیب روزگار می گذرانده است، با جیوه دماسنج، به پودر اموات بوداییان که در رود سند ریخته می شود، تبدیل می شود ( من نمی دانم اینها در دبیرستان نخوانده اند که جیوه سمی است خطرناک که از پوست هم رد می شود؟؟؟). فردای آن روز با دماسنجی در دست می آید و می گوید استاد دماسنج را خریدم و بعد با لحنی شاکی و منت گذار شرح ما وقع را می دهد. مرا می گویی دیگر چشمانم را بستم و دهانم را ( که اصولا به ندرت باز می شود و کسی تابحال جز آرامش و صبوری و سکوت از آن چیزی ندیده بود) گشودم و هرچه توانستم نثارش کردم. بعد گویی نه خانی رفته باشد نه خانی آمده باشد به سراغ کارهایم رفتم و کاملا ریلکس شدم. اما آن نخبه مانده بود که چه کند. فقط چشمانش دو دو می زد و هرچه توانست عذر خواهی کرد البته از نوع تو دل نرو.... حیف که روز قبل از این حادثه نمرات را رد کرده بودم. دلم می خواست نمراتشان را تا حد امکان نزول دهم. بعد گفتم بگذار خوش باشند. حوصله دیدن دوباره لیست نمرات و اسامی منحوسشان را ندارم. همان نمره های قدیمی شان صدقه امواتم...

  
نویسنده : هشت الهفت ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها : دانشجو ، استاد ، فرجه