هشت الهفت

همه چیز یک جور هشت الهفت است مثل این مطالب

لباس زمستانی

امروز اومدم لباس زمستونی هامونو جمع کنم.توی همه جیبها رو گشتم.نتایج یک پانصد تومنی، دو تا چسب تفلن از توی جیب کاپشن آقای همسر و یک شکلات کاملا له شده بود. انتظارات بیشتری داشتم.

بهار اینجا پر از بوی بهار نارنجه. دوستش دارم.

  
نویسنده : هشت الهفت ; ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ ها :

بعد از مدتها

مدتهاست ننوشته ام. انگار دیگه اینجا جذابیتی برام  نداره. شاید من آدم دیگه ای شدم. دغدغه هام عوض شدن. با نوشتن دیگه به دغدغه هام نمی تونم جواب بدم. شاید باید دیوانه شد. که آن هم عالمی دارد....

  
نویسنده : هشت الهفت ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۳
تگ ها :

زن

دوستی چه زیبا می گفت: اگر مردی بیا ایران و زن باش.......

پی نوشت: حالم از کشورم بهم میخوره. خدایا مددی. تو تنهامون نذار. جز تو کسی نداریم.

  
نویسنده : هشت الهفت ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ آبان ۱۳٩۳
تگ ها :

جشن رمضان

امسال برنامه ای که در ماه رمضان دوست داشتم ببینم، جشن رمضان بود که یک حس شادی و غم خاصی در خودش داشت. وقتی یک نفر آرزوی بچه ای یتیم و فقیر را برآورده می کرد سرشار از شادی می شدم و از سویی دیگر وقتی فکر می کردم که ما چه افراد فقیری در کنار خود داریم و از وجودشان بی اطلاعیم بسیار غمگین می شدم و از خودم بدم می آمد که گاهی خواسته های ناروا و پرزرق و برق تمام وجودم را فرامی گیرند. درحالیکه با ذره ای چشم پوشی می توان شخصی دیگر را به خوشحالی وافر رساند. خدایا به من کمک کن ذره ای آدم تر باشم.

 

  
نویسنده : هشت الهفت ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۳
تگ ها : جشن رمضان ، دعا

رمضان مبارک

قربون برکت این ماه برم. اما خداییش یک ماااااااااااااااااه روزه داری اونم تو فصل به این گرمی و بلندی روز فقط برای آدمایی خوبه که کاروزندگیشون رو رواله و میتونن سحر بخورن بخوابن تا افطار. نه مثل من بیچاره که با هر صفحه درس خوندن عادت داشتم یک چیزی بخورم وگرنه خون به مغزم نمیرسه و تمرکز ندارم. این ماه خیلی برام کسل کننده شده. کارم شده فقط پختن افطار و سحر و بشور و بساب و بخواب و برنامه های بیخود تلویزیون ببینم و برم تو اینترنت ببینم چه خبره و منتظر آقای همسر بمونم تا از کشیک برگردن وافطار بخورن و دوباره بخوابن!!!!!!! امسال هم با توجه به شواهد به احتمال قوی نمیتونم دکترا قبول بشم و این طلسم نمیخواد بشکنه. راستش دیگه از درس خوندن بدم آمده و کتاب درسی و اصطلاحت سخت توش اعصابمو بهم میریزه ناراحت

خداییش دیگه دارم بدجور دپرس میشم. یک ماه بیشتره که خانوادمو هم ندیدم. هیچ تفریحی هم نرفتم جز خرید از بقالی و نانوایی محل و یک بار هم رفتن به منزل مادر شوهر که این آخری عمرا تفریح حساب شه چشمک

اگر قابل بودیم التماس دعا.

  
نویسنده : هشت الهفت ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩۳
تگ ها :

بوی جوراب شما مارو خفه کرد

دوستان خیلی نا محترم کند رو !!!!! چطور بگوییم حالمان بد است؟ لطفا بدترش نکنید. پنجره را که باز نمیکنید. در را هم که بستید. اجازه خروج که نمی دهید. نفس هم که نمیگذارید بکشیم مگر با اجازه شما. حداقل جورابتان را بشویید. داریم خفه می شویم. البته اگر از نظر شما، این حرف اقدام علیه شما محسوب نمی شود ها... ببخشید شرمنده ظاهر جذابتان...

  
نویسنده : هشت الهفت ; ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۳

سالی که نکوست از بهارش پیداست

سال نو بر همه دوستان مبارک باد. البته با تاخیر یک ماهه. به دلیل مشغله ها و گرفتاری های همیشگی که روز به روز بر آنها افزوده هم می شود، نتوانستم مدتی به اینجا بیایم. در هر صورت اگر از احوالات اینجانب خواسته باشید ملالی نیست جز....؟؟؟!!!!! 

بیماری- گرانی- تورم- دروغ- کلک- کم فروشی- سودجویی- ترس از آینده هدفمندی- ترس از بیکاری- ترس از آدمهای کشورم و تاسف برای خودم که مجبور به سکونت و تحمل این کشورم.

  
نویسنده : هشت الهفت ; ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها :

روزها

این روزا حس فیلم ویدئویی دارم که از روی تصویر، دور تند گذاشتنش. روزهای من خیلی سریع میگذره. واسه چی؟ مگه میخواد به کجا برسه؟

پی نوشت: التماس دعا

  
نویسنده : هشت الهفت ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ اسفند ۱۳٩٢
تگ ها :

آینه

گاهی باید در آینه نگریست و گفت: نه، اینقدرها هم بد نیست. چشم هست، لب هست، صورت هست و اووووه چه چیزها که هست...

اما همان زمان این سوال هم پیش می آید که: خدای من! پس من کجا هستم؟ 

  
نویسنده : هشت الهفت ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ بهمن ۱۳٩٢
تگ ها :

دندان

امشب دندانهایم را مسواک نمی زنم. دندانم به من گفت قصد خودکشی دارد. آنقدر قند خورد تا .......

فردا باید از دهانم بیرون بیاندازمش، بقیه هم دارند آلوده می شوند. زندگی همچنان ادامه دارد.

  
نویسنده : هشت الهفت ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ بهمن ۱۳٩٢
تگ ها :

هی روزگار...

زمان خیلی سریع و البته سخت می گذرد. در این روزها بیشتر دوست دارم کنار خانواده ام باشم. از لحاظ روحی وضعیت سخت و شکننده دارم ولی موضوع مهم اینه که هیچکس درکم نمیکنه جز پدر و مادر و خواهرم. الان بیشتر از هر موقع دیگری دوست داشتم یک برادر داشتم تا بتونم بهش تکیه کنم. مطمئنا برادر که از گوشت و خون آدم باشه و وضعیت خانواده ما رو ببینه کاملا دلسوزانه هرکاری از دستش بربیاد انجام میده. یا حتی یک فامیل به درد بخور میتونه خیلی کمک حال باشه در حالی که غریبه هرچی باشه یک غریبه هست. توی این شرایط دو کلمه حرف محبت آمیز و یک امید دادن و احوالپرسی میتونه به وضعیت روحی کمک کنه. گاهی از اینکه دور از خانواده ام هستم و توی این شرایط سخت تنهاشون گذاشتم از خودم و هرکسی که باعث این قضیه شده بدم میاد.  پدر و مادرم هم این روزها بدجور به من و خواهرم وابسته شدند. خدایا دلم یک عالمه گریه میخواد. خودت کمکم کن. من همون آدم ضعیفی هستم که خوب میشناسیش.

  
نویسنده : هشت الهفت ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٢
تگ ها :

شاید

کسی چه می داند 

شاید زمین، جهنم سیاره دیگر باشد......

  
نویسنده : هشت الهفت ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٢
تگ ها : زمین

حیات و حیاط

اسمش کیوان است. اهل کرمانشاه. برادرش که چند روز بخاطرش از کاروزندگیش افتاده بهش میگه کیوون. با اینجوری صدا زدنش یاد سریال های طنز علی صادقی میفتم. میگه کیوون نامزد داره و خیلی اصرار میکنه بیاد تهران ببینتش بعد به برادرش اشاره می کنه و میگه: "دوست نداره نامزدش اونو تو این وضعیت ببینه و ناراحت بشه". خیلی انسانهای با محبت و خونگرمی هستند. به جرات میتونم بگم خیلی وقت بود این جور برخوردهای محبت آمیز و دلگرم کننده از یک غریبه ندیده بودم (حداقل توی شهری مثل تهران که دیوار اعتماد کاملا فروریخته). کیوان متولد 1370 و به بدخیمی ناحیه دهان و زبان مبتلاست. کنار تخت بابا بستری بود. جراحی دهانش باعث شده مجبور بشه از راه یک لوله ای که از بینی تا معده براش تعبیه کردند غذا بخوره و حرف هم نتونه بزنه. گهگاه به برادرش اشاره می کنه و اون هم متوجه میشه که کیوان چی میخواد. به دکتر، که برای ویزیت صبح میاد سر تختش، با اصرار و التماس می فهمونه که لوله رو خارج کنن تا بتونه راحت نفس بکشه و غذا بخوره. میگه با لوله همش حس عق زدن پیدا می کنه. اما دکتر میگه باید حداقل تا 4 روز دیگه تحملش کنی. دکتر بابا رو فعلا مرخص میکنه و میگه فقط برای جلسه های شیمی درمانی بیایید. ما خوشحال از اینکه از بیمارستان و اون محیط خفه خارج می شیم. بابا هم طاقتش تموم شده و به همه چیز گیر میده. با همه پرستارا بد برخورد میکنه و میگه چرا کارامو زودتر راه نمیندازین که مرخص بشم. و به حرفهای من که هرچی بهش میگم کلا کارای ترخیص همیشه تا ظهر طول میکشه گوشش بدهکار نیست. گوشی برادر کیوان زنگ میخوره و اون با لهجه قشنگ کرمانشاهی حرف می زنه و بعد که حرفش تموم میشه رو میکنه به ما میگه "بیرون خیلی سرده؟ 2 روزه از در این اتاق پامو بیرون نذاشتم. بهم زنگ زدن گفتن کرمانشاه داره برف میاد. پرده رو کنار بزنم تا از آفتاب استفاده کنیم؟ ". پشت پنجره چندتا یاکریم با هم داشتن اختلاط میکردن. درست مثل فیلمها. آفتاب بدجور به چشم میزنه. اما هوا خیلی سرده. درست هوای آخرای پاییز و اوایل زمستونه.

برادر کیوان متولد 65 هست و 5 ساله ازدواج کرده، 2 سال متوجه شدند که بچه دار نمیشن و توی همین مدت برای این مساله بیش از 15 میلیون تومن خرج کردن. از من آدرس یک دکتر خوب و منصف می خواست. براش پیدا کردم و نوشتم دادم دستش. کلی به ما اصرار کرد که توروخدا بیاید کرمانشاه ما اونجا جاهای دیدنی زیادی داریم خوشحال میشم مهمان ما باشید. ما هم که دل و دماغ درست حسابی نداشتیم فقط تشکر کردیم. خیلی هم اطلاعات خوبی از مریض های بخش کانسر بیمارستان داره چون چند روزه که بخاطر کیوان اسیر این بیمارستان شده. میگفت "اون جوون اتاق بغلی رو دیدی؟ یک پاشو از لگن قطع کردن چون مریضیش به استخوان زده بود. واسه مریض اون یکی تخت هم فک مصنوعی کار گذاشتن چون مریضی همه فکشو درگیر کرده بود. آدم میاد اینجا مریضی خودش یادش میره. خدایا شکرت".

بله واقعا شکرت. من بخاطر نوع شغلم نهایت با تولد و مرگ یک نوزاد سروکار داشته باشم. هیچ وقت توی همچین بخشهایی پامو نذاشته بودم. و واقعا احساس می کنم چقدر بیماری و درد و رنج هست و ما از آن بی خبریم یا نهایت فقط واسه تست کنکور دکترا بخونیمش. اصلا درک نکنیم وقتی واسه یکی کموتراپی شروع میشه قبلش باید چقدر پول پیاده بشه و دوندگی کنه. تازه اگه خوش شانس باشه و توی شهری با امکانات تهران زندگی کنه. بازم اگه خوش شانس باشه و بیمه باشه. و همچنان خوش شانسی ادامه پیدا کنه  و به خاطر مذاکرات ژنو و تدبیر مدیران با کفایت اندکی از فشار تحریم ها برداشته شده باشه و دارو نایاب نباشه. ما چطور درک می کنیم که به روح و روان طرف چی میگذره مثلا اگر متاستاز به استخوان داده باشه و قرار باشه واسه اینکه بیشتر زنده بمونی یک پا نداشته باشی و آیا چنین معامله ای درسته؟ یا بهتر بگم چنین معامله ای سودآوره؟ یا دوطرف باخته. آره ما هیچی درک نمی کنیم (به کسی توهین نباشه منظور از ما همون من می باشد).

خدایا شکرت واسه همین نعمت خوردن یک تکه نان (البته از نوع حلالش باشه که صد البته بهتره) به راحتی و بدن دغدغه، برای خودش دنیایی نعمت است و باید کتابها درموردش نوشت. چرا راه دور بریم؟ شده بعضی وقتها که دهانتون آفت بزنه به شخصه برای من که پیش آمده دیگه هیچی بهم مزه نمی داده و تا مدتها از اشتها می افتادم. خدایا این بندگان بیمارت واقعا نیاز به لطف و مرحمت تو دارند. و البته کمک و دستگیری ما. برای این مدت که درگیر این مسائل شدم دنیایی حرف دارم اما از توان و حوصله این مطلب خارجه. انشالله برای پست های بعدی به شرط سالم بودن و البته حیات (که حیات بدون سلامتی مانند حیاط بدون آب می ماند).

پی نوشت: یک دوست عزیز از لطفتان بی نهایت سپاسگزارم که وقت گذاشتید و برایم یک مطلب طولانی تایپ کردید. چندبار پیام خصوصیتان را خواندم اما نتواستم منظورتان را بفهمم. اگر منظورتان این است که من مغرور و نا امید هستم. باید صراحتا بگویم غرور به معنای خودبرتر بینی اصلا در من وجود ندارد. اما غرور به معنای حسی که مانع از دست زدن به هرکار و عمل دون در من شود، بله، دارم. اما در مورد نا امیدی، گهگاه این حس به سراغم می آید و اتفاقا همان وقتهاییست که دست به قلم می شوم تا بتوانم آرام شوم. اگر می بینید که از همه چیز شاکی هستم بخاطر اینست که در آن زمینه کاری از دستم برنمی آید جز غرولند و شکایت و آه و .... این را هم قبول دارم که باید همه چیز را به خدا سپرد. من همیشه همین کار را می کنم و نتیجه اش را همیشه دیده ام. باید بگویم شکر خدا من انسانی هستم که شاید خیلی افسرده و غمگین و ناامید شوم اما کمتر دچار استرس میشوم زیرا معتقدم خدایی آن بالا هست و هرچه پیش آید خوش آید.

 

  
نویسنده : هشت الهفت ; ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢

بهترین و بدترین روز تولد

درست در روز تولدت وقتی همه چیز برایت قرار است قشنگ باشد، اولین سالیست که قرار است در کنار نیمه گمشده ات تولد بگیری، درست در اولین روز برف پاییزی سال که اتفاقا هم زمان با روز تولدت است و همه خوشحال هستند، همان روزی که همه جا سفید است و دلت می خواهد دست عشقت را بگیری و در خیابان ها و پارکها زیر بارش برف قدم بزنی و یک نوشیدنی گرم مهمانش شوی،....

زندگی همیشه برای خودش یک برگ برنده دارد که بخواهد تو را خسته کند. دوره ای نیست که انسان غمی در دل نداشته باشد و راحت بنشیند برای خودش تفریح کند. همیشه یک دل مشغولی تو را از خواب به بیداری می کشاند و از بیداری هم به خواب. درست در زمانی که از دغدغه های زندگی من کم شده بود و به یک آرامش نسبی روحی و کاری و اجتماعی و ملی و خانوادگی رسیده بودم، حال بابا دگرگون شد و ما هم این بار به عنوان همراهان بیمار آشنا به محیط انواع و اقسام بیمارستان و آزمایشگاه و داروخانه و مراکز تصویر برداری و ....شدیم و خدا نصیب گرگ بیایان هم نکند. غم بیماری از یک طرف و غم برخوردبا ارباب رجوع، که در محیط های بیمارستانی دیده می شود به یک طرف دیگر. به راستی که انسان فراموشکار است و تا خود در یک موقعیت گرفتار نشود درک دیگران برایش سخت است. برای بابا به راحتی تشخیص یک توده کولون داده شد با متاستاز کبدی. به راحتی تشخیصشان را به ما گفتند و حتی به این فکر نکردند که این بیماری اسم کمرشکنی دارد سرماخوردگی نیست که اینقدر راحت اسمش را می آورید. آن هم برای کسی که در عمرش شاید بیشتر از 2 بار به بیمارستان نرفته باشد. حتی برای من که مثلا به این محیط آشنا هستم و سالها درس خوانده و کار کرده ام نوعی شوک بود. به خاطر خود بابا که مدام بقیه شرح بیماریش را نپرسند و او را به یاد مشکلش نیندازند به کسی حرفی نزدیم و خودمان هم جلویش حفظ ظاهر می کنیم. حتی به همشیره هم نگفتیم قضیه از چه قرار است فقط می داند که بابا یک مشکل گوارشی دارد و حتما با یک عمل جراحی خوب می شود.

همیشه از این قضیه در پس ذهنم می ترسیدم و نهایت به سراغمان آمد. بابا از شنیدن این قضیه خیلی افسرده و در خود مانده شده و دیگر به کسی در خانه کاری ندارد. حتی دیگر برایش مهم نیست شیر آب زیاد باز بماند یا برای روشن کردن گاز، فندک را چندبار پشت سرهم رگباری بزنیم. حتی دیرکردن ما حین آماده شدن برای رفتن به بیرون هم برایش مهم نیست و راحت برای خودش در ماشین می نشیند و به فکر فرو می رود. حتی برای بیرون رفتن مانند قدیم ها نیست که سریع شال و کلاه می کرد و خودش کارهایش را انجام می داد. حالا دوست دارد هرکه در خانه هست با او همراه شود، مخصوصا وقتی به مراکز درمانی می رود. از این میان به من خیلی وابسته شده است و وقتی من حتی در اتاقم هستم دلش می خواهد بیایم کنارش بنشینم و مدام برایش بگویم که این بیماری چطور به وجود می آید چطور عمل می شود و راههای درمانش چیست و ... من هم که طبق عادت مالوف وقتی غصه دارم دوست دارم در یک اتاق تنها بنشینم و مدام گریه کنم و افکارم را بنویسم سبک که شدم به میان بقیه بیایم، برایم در جمع بودن در این مواقع سخت است. در این میان آقای همسر برایم دلگرمی بزرگیست. وقتی دلم می گیرد و از زندگی خسته و شاکی میشوم، نگران نباش، همه چیز درست می شود های اوست که اندکی آرامم می کند. از طرفی برای کارم همیشه در مسافرت هستم و این چند وقت هم به سختی و تکلف و با خواهش از هر کسی که می شد پیش بابا ماندم. از طرفی دوست ندارم در این موقعیت تنهایشان بگذارم. 

دلم برای بابا می سوزد. همیشه پشتیبانم بود و وقتی غمگین بودم سعی می کرد آسمان را به زمین برساند و مرا خوشحال کند. در مشکلاتی که پیش می آمد تنها فرد خانوداده که هیچ وقت کم نمی آورد و همیشه امیدوار بود بابای خوبم بود و هست. هنوز هم به این امید دارد که کارش بدون شیمی درمانی به سرانجام خوبی برسد و او هم سریع به محل کارش برگردد و این چند ماه مانده به بازنشستگی هم تمام شود و او هم یک نفس راحت بدون مریضی و درد و بی خوابی بکشد. از خدا می خواهم که برایمان حفظش کند و او را به سنین پیری برساند. 51 سالگی سن کمی است برای دیدن تمام لذت های زندگی. 

  
نویسنده : هشت الهفت ; ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٢
تگ ها : بیماری ، دعا ، زندگی

تعزیه

امسال  بعد ازظهر عاشورا در پارک محله ما که مکان بزرگی برای اجتماع مردم در آن وجود داره، تعزیه برگزار شد. صادقانه بگم که برای اولین بار اجرای زنده تعزیه میدیدم. برای همین بیشتر از اثراتش برای به خاطرآوردن واقعه عاشورا در نوع بازی و حرکات اجراکنندگان دقیق بودم چون بنظرم کشش برای جذب مخاطب نداشت. اما افراد میانسال و کهنسال جمع، تحت تاثیر اجرا بودند. همشیره هم در مراسم همراهم بود. از آنجایی که انواع دردهای عضلانی و کاهش فشارخون به علت  سفرهای پر شمار کاری در من وجود داره، تصمیم گرفتم همراه نسل های قدیمی تر نشسته بر زمین مراسم را دنبال کنم و البته همشیره کل اجرا سرپا بود. این را از آن جهت عرض کردم که بگم از هم جدا بودیم و به هم دسترسی نداشتیم. اما حس ما بعد از اتمام ماجرا خیلی شبیه هم بود. هر دو هیچ جذابیتی در تعزیه ندیدیم و شاید اگر دو روز پشت سر هم برپا بود فردای آن روز دیگر به دیدن آن نمی رفتیم. البته به احترام آن واقعه و اینکه چنین مراسمی نمادین هست به اجرا علاقمند بودم ولی همشیره تعریف می کرد که در کنارش نوجوانانی (به اصطلاح دهه هفتادی) بودند که احتمالا اونها هم اولین بار چنین مراسمی میدیدند و دیدن این تعزیه براشون بیشتر جنبه کمدی داشت و اصلا باورپذیر نبود. مثلا نقش حضرت زینب که مردی اجرا می کرد و یا لحضه قطع شدن دستان حضرت عباس که باید فرد آن را زیر لباسش پنهان می کرد و یا هیبت و جثه تقریبا کوچک بازیگر نقش امام حسین (ع) و .... راستش را بخواهید برای من هم همین حالت بود فقط علنی نبود. به نظرم آقای همسر درست فکر می کنه که دیدن فیلم های هالیوودی با آن جلوه های ویژه و بازی قوی، نسل های امروی را در این زمینه ها نسبت به نسل مادربزرگ هامون که حتی تلویزیون هم نداشتند، پرتوقع کرده و شاید این مراسم اگر به عنوان تنوع نباشه، کسی برای دیدنش هزینه ای پرداخت نمی کنه. البته باید بگم من هیچ تحقیقی در این زمینه نداشتم و فقط برداشت های شخصی خودم را اینجا نوشتم شاید در آمارگیری در همان جمعیت نظری متناقض با این مطلب به دست بیاد.

  
نویسنده : هشت الهفت ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ آذر ۱۳٩٢
تگ ها : عاشورا ، تعزیه

شهروند هزاره چندم؟

یکی از حس های خوب زندگی برای من تفکیک زباله های خشک و تر هست!!!!!!! عینکآپارتمان محل زندگی ما که البته در شمال است، یک سطل زباله برای بازیافت زباله های خشک دارد و همسایه ها هم زباله های قابل بازیافت را در آن می ریزند. روزهای اول که این سطل ها را می دیدم متوجه کاربردشان نمی شدم. از بس که در نهران هر ساعت و دقیقه هر زباله ای داشته باشیم از پوست مرغ گرفته تا کمد شکسته و دمپایی پاره توی یک سطل اون هم سر کوچه می ریزیم و ماشین های بازیافت زحمت بازبینی و همچنین کثیف کردن دوباره خیابانها را دارند. همیشه غصه بازیافت این مواد را می خوردم اما نمی شد کاری کرد. در خانه هم به علت نداشتن طرفدار این اقدام، امکان فرهنگ سازی نبود. یک دست هم که صدا ندارد. اما اینجا که خود خانم خانه هستم این رویه را در دستور کار خود قرار دادم و آقای همسر هم تبعیت می کننداز خود راضیبعد یک حس خوب بنده را فرا می گیرد و به خودم بابت یک شهروند قانون مدار تبریک میگویم!!!مژه

  
نویسنده : هشت الهفت ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٢
تگ ها : شهروند ، قانون

اعتراف نوشت

خستگی شدیدی به خاطر مشکلات محل کار داشتم که حتی دوست نداشتم خونه برم. چون اگر همسر عزیز بعد از یک مدت طولانی دوری با این روحیه بنده رو میدیدن حسابی توی ذوقشون می خورد. اما همون اولین برخورد با همسر عزیز باعث شد همه چیز از یادم بره. واقعا بعضی وقتها هیچ قرص و دوایی اینجور نمیتونه آدمو  دلگرم و مداوا کنه. همسر عزیزم خیلی دوستت دارم. بابت همه اذیتهام منو ببخش.

  
نویسنده : هشت الهفت ; ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ آبان ۱۳٩٢
تگ ها : دل نوشته

آدمهای وارونه

 اصلا کلا ما آدمهای عجیبی هستیم. گونه ای نادر که شاید هیچ جا مثل ما پیدا نشه. مثلا اگر هر قوم دیگری بوده باشند که از ساندویچی ها و رستورانهای ما غذا بخورند یا آب تصفیه شده شهرمان را بیاشامند شاید به یک هفته کارشان به دیسانتری و حصبه و گاسترانتریت و هرجور مرضی و حتی مرگ بیانجامد اما ما با همه این حرفها با وجود امواج پارازیت و برنج های آلوده وارداتی و شیر وایتکسی و مرغهای سرب دار و میوه های کود دار و آب نیترات دار و آلودگی هوا هنوز هم به راحتی نفس می کشیم و نسل قوی و سالمی را هم تربیت می کنیم که در بیشتر زمینه ها افتخار آفرین هم هستند. ما کسانی هستیم که با پایین آمدن یک ریالی قیمت دلار و سکه از شادی در پوست خود نمی گنجیم و با گران شدن چند صد هزار تومانی آن نه تنها ناامید نمیشیم، بلکه شروع به تبدیل همه پولمان به دلار و طلا میکنیم و بعضی هایمان هم انصافا خوب سود میکنیم. ما کسانی هستیم که هر روز در جاده ها کلی کشته و زخمی میدیم، اما باز هم تا یک روز تعطیل پیدا میکنیم، همه راهی سفر می شیم و با اتلاف وقت حتی 10 ساعته در جاده باریک چالوس، شاد هم هستیم و به زور به خانه هایمان برمی گردیم. ما آدمهایی هستیم که هر کسی بیاید و برود برایمان آنقدرها هم مهم نیست و می توانیم با بوسه بر دستان افراد، کاملا نون را به نرخ روز بخوریم و البته در بعضی موارد هم کاملا غیر قابل پیش بینی می شویم و حسابی حق طرف را کف دستش می گذاریم. کلا بعضی از ما آدمهایی هستیم که حاضریم در دریا با قایق های غیر مطمئن به طور قاچاق از کشور خارج شویم و حتی بمیریم اما در کشوری مثل ایران نمانیم و بعضی هایمان برعکس، با داشتن تبعیت 2 یا چند کشور باز هم از ایران دل نمیکنیم.

به راستی ما کیستیم؟ گونه ای در حال انقراض یا گونه ای مبارز برای بقا؟ آیا ما زندگی می کنیم یا هر روز فقط تنها آرزویمان این است که امروز به خیر بگذرد؟ دختری که برای مشکلات روزانه و امرار معاشش، به دکتر ظریف نامه نوشت از افراد کشور ماست؟ چند نفر مثل او در این سرزمین خون می گریند؟ چند نفر ماشین حساب به دست در حال محاسبه جواب نهایی 5+1 هستند؟ چقدر باید بگذرد تا ما آسوده خاطر شویم؟ آیا نسل بعد از ما زندگی بهتری خواهند داشت؟ با زندگی بر خاکسترهای نسل ما که ققنوس وار پری از پر های خود را برای نسل دیگر میگذارد تا آنها بفهمند کسانی که در ایران 1350-1390 زندگی کرده اند، زندگی نکرده اند. به طور شانسی فقط نفس می کشیدند.

  
نویسنده : هشت الهفت ; ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ آبان ۱۳٩٢
تگ ها : مذاکره ، آرزو

به خاطر یکساعت

کاش همانطوری که امشب زمان به عقب برمیگردد من به ده سال قبل برمیگشتم و آه خدای من چه کارها که نمیکردم؛ چه چیزهایی داشتم و قدرشان راندانستم؛ چه تصمیمات احمقانه ای که نگرفتم و چطورخود را درگیر خود بیخود خود نمودم؛ برای رسیدن به کجا و چه هنوز نمیدانم؛ گاه این حماقت انسانهاست که میگوید فردا روز بهتریست خداحافظ امروز؛ پی نوشت: کاش میتوانستم مگس های وراج مغزم را حسابی تارومار کنم تا اندکی آرام شود؛

  
نویسنده : هشت الهفت ; ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها :

کائنات سودجو

یک نصیحت از عمق جان برای شما مخاطب خاصی که گفته  بودی....

 در هر زمینه ای تا میتونید توقعاتتونو بالا ببرید چون یک قانون نانوشته ای وجود داره که هرچی کم توقع تر باشید کائنات شما را سر بزنگاه خفت خواهد کرد و شما فاقد هرگونه امکانات ازجمله سرمایشی، گرمایشی، دیدنی، خوردنی، رفتنی، آمدنی و ......  خواهید شد و نهایتا شما باگزینه چمچاره مواجه می شوید. البته گزینه دیگری هم وجود دارد و آن هم غرزدن مداوم و البته خریدار نداشتن و چه بسا درگیری لفظی خواهد بود که اصلا صبرنداری اگر صبرکنی از قره قروت برایت کارخانه قند فریمان را خواهم ساخت البته در 100 سال دوم. که البته در آن سالها قند برایت ضرر دارد و با دست خودت گواهی فوت را امضای دو قبضه فرموده ای.

بندرت این موضوعات دیده شده اما من بارها در این عمر بیهوده، دیدم که میگم ها.

  
نویسنده : هشت الهفت ; ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها : قند ، نصیحت ، کائنات

← صفحه بعد