نابرده رنج
گاهی شده در یک بخت آزمایی شرکت کنی و با اینکه می دانی شانست از پادری هم کمتر است (لازم است این وجه تسمیه را توضیح دهم که پادری تو سری خور تمام کف پوش هاست و همه بر سرش می کوبند تا وارد جایی شوند و اصولا کهنه ترین و کثیف ترین و مستهلک ترین نوع کف پوش همانا قشر محترم پادری ها می باشند)، ولی باز از رو نروی و منتظر اعلام نتایج آن بخت آزمایی باشی؟ مثال این قضایا برای بنده حقیر شرکت در انواع قرعه کشی های قرض الحسنه (البته هنوز هم که هنوز است، ما که نفهمیدیم چرا قرض الحسنه؟؟؟ شاید مثل غیر انتفاعی است که معنایی بس متضاد دارد.....بگذریم) می باشد که از کودکی با یک قران دوزار هایی که مادرمان برایمان پس انداز می کرد حسابهایی برای برنده شدن یک ژیان (البته آن موقع و الان یک پورشه) گشودیم. بعد هر روز که از بانک های مزبور رد می شدیم به علت بیسوادی می پرسیدیم مادرجان آیا من آن برنده خوشبخت نشدم؟ و این سیکل تا به امروز که خودمان هم سواد دار شدیم و بچه های مردم را هم سواد دار می کنیم ادامه دارد... یا در کودکی با کلی امید و آرزو کیک و پفک هایی می خریدیم که رویش نوشته بود اگر 20 تا از جلد این کالای ما را بفرستی در قرعه کشی برنده می شوی و یک جعبه از این کالا برایت می فرستیم. هنوز چشم به راهیم. البته نشانیمان عوض شده ولی به همسایه ها سپرده ایم تک خوری نکنند. خبرمان کنند، نصف نصف شریک می شویم....
مثال دیگر اقبال افسانه ای بنده شرکت در جشن هایی است که هرازچندگاهی کارخانجات و شرکت های بزرگ تولیدی برگزار می کردند (البته شما یادتان نمی آید. آن زمان را می گویم که مملکت، اقتصادی داشت و کارخانه ها چرخشان هنوز پنچر نشده بود و مرد خانواده با پا در را می گشود و ماهی یک بسته اسکناس روی طاقچه می گذاشت و می گفت: ضعیفه با این پول یک گوسفند و یک کیلو طلا و 10 جفت کفش برای بچه ها بخر باقیشم پس انداز کن). بگذریم... داشتم می گفتم...در این جشن ها که شرکت می جستیم بنا بر هر دلیلی گاهی به علت سر وقت حاضر شدن در این مراسم، گاهی هویجوری از روی شماره صندلی ها!، گاهی شرکت در مسابقات تماشاچیان سر صحنه، وقتی قرعه کشی رخ می داد هیچ وقت اقبال و طالع روی خوشش را به ما نشان نمی داد. به راستی که ما مصداق بارز جمله نابرده رنج گنج میسر نمی شود، بودیم. آن هم چه رنجی...از مقنیان بیشتر و به مثابه معدنچیان ... البته نباید بی انصافی کرد که باز خدا پدر و مادر شهرداری تهران را بیامرزد که روزی در این مراسم نشاط شهروندی پارک دره فرحزاد شرکت جسته بودیم که همشیره بنده از سر شوخی دستانش را بلند کرد و سوالی احمقانه را پاسخ گفت و اتفاقا برنده هم شد. از او شماره تلفن خواستند تا جایزه نفیسه ای را به ایشان هدیه کنند. البته ما راضی به زحمتشان نبودیم اما آنها خیلی اصرار کردند که نفیسه خانم خیلی خاطر شما را می خواهد و ....به همین علت همشیره به جای یک شماره، نمره تلفن تمامی اقوام و کسبه محل را هم داد تا مامورین زحمت کش شهرداری پشت خط نمانند. اما هنوز که سالی چند از آن ماجرا می گذرد کسی به خطوط تلفن missed call هم نزده است. البته ما راضی به زحمت ایشان نبودیم. اما باز هم خدا پدر و مادر ماموران زحمتکش شهرداری را بیامرزد که ماهیانه زنگ آیفون را می زنند و می گویند ماهیانه. و ما اینگونه می فهمیم که ماهی هم گذشت و خبری نشد. به مناسبت این مژده ای که به ما از گذر ایام می دهند (و از قدیم هم گفتند که این همه شهد و شکر کز سخنم می ریزد، اجر صبریست کز آن شاخه نباتم دادند؟؟؟!!!!) ما هم مبلغی نه چندان در حد نفیسه آنها، تقدیمشان می کنیم و این سیکل هم همچنان ادامه دارد....
سرتان را به درد نیاورم. این بار هم با کمال پر رویی و وقاحت باز در بخت آزمایی شرکت جستیم. و این همان کنکور محترم دکتری بود. بنده هم به دلیل اینکه می دانستم جزو رتبه های برتر کنکور خواهم شد و در رسانه های ملی و تیم ملی و لالیگا و .... از بنده مصاحبه به عمل خواهد آمد، با هیجانی وصف ناشدنی صفحه مربوط به نامه اعمالم را گشودم. چشمانم را بستم تا سکته نکنم. بعد دیدم که نمی بینم. بر آن شدم که اندکی چشم راستم را بگشایم (چشم چپم را زیاد دوست ندارم. او هم مرا دوست ندارد. کمی ضعیف است. نه اینکه فکر کنید کور است. نمره اش 75% است.....بگذریم). بدون توجه به نام و شهرت و .... یک راست به سراغ رتبه خود رفتم و دیدم به به همانند همان تیم ملی گل کاشته ام. در مقابل رتبه ام عدد 104 نگاشته شده بود. در حالی که رتبه آخرین فرد قبولی در سهمیه بی پارتی ها و بدبخت ها یعنی سهمیه آزاد (فقط یک جا ما آزاد هستیم که آنجا هم همیشه به ضرر ما تمام می شود) 9 می باشد. آه از نهادمان بلند شد و گویی افلاطون عصر خود بودیم و حقمان ناحق شد و کسی کشفمان نکرد، (این قسمت را کسانی که بیماری قلبی دارند و خیلی افسرده هستند نخوانند. بدآموزی دارد) کلی در فاز دپرسیون و خودکشی و رگ زنی افتادیم. الان هم از دستانم خون می چکد و همین لحظات است که از حال بروم....
التوجیه و الارشاد
در مسجدالنبی هرگاه عده ای زائر ایرانی با یک روحانی ایستاده باشند و زیارتنامه در دست در حال گریه باشند، ماشینهای التوجیه و الارشاد (همان گشت ارشاد خودمان) با مامورانی شبه بن لادن و کریه المنظر می آیند و با خشونت خاصی جمعیت را متفرق می کنند. تا به خیال خودشان ایرانیها را از شرک برهانند. همین وظیفه بر عهده گشت های ارشاد خودمان هم هست. هرجا بدحجابی می بینند، گویی زباله دیده اند. سریع جمعشان می کنند تا به خیال خودشان مردم به گناه نیافتند. هر دوی این گشت ها هم خود را محق می دانند و می گویند ما شما را به راه راست هدایت می کنیم. به راستی حق با کیست؟؟؟؟
روزهای 22 بهمن و انتخابات و تظاهرات "انرژی هسته ای حق مسلم ماست"، تلویزیون از بین جمعیت میلیونی ایرانیان همیشه در صحنه!!! تک و توک بدحجابی را که وجود دارند شکار می کند و نشان می دهد، که ببینید جوانان اینطوری هم می آیند و فقط اونجوری ها نیستند که در صحنه هستند. اما وقتی خرشان از پل گذشت این جوانان اخ می شوند و باید به زباله دانی هدایت شوند.
مسئولین عزیز!! آیا تابحال با خود فکر کرده اید که مسائل اعتقادی، اعتقادی است. هر چه ظاهر را درست کنی وقتی در باطن به مساله اعتقادی وجود نداشته باشد، جایی دیگر آبسه می کند و سر بر می آورد؟؟؟ هیچ فکر کرده اید فرق میان شما که به زور بر سر مردم حجاب می گذارید با رضا شاه و حتی دولت های اروپایی که به زور از سر مردم حجاب بر می دارند چیست؟؟؟
زیباترین حجاب متعلق به ترکیه است با لباس های خوش رنگ و متنوع و شیک. طوری که جوان ترکیه ای با اینکه آزاد است حجاب داشته باشد یا نداشته باشد، آن را بر می گزیند و پر فروش ترین مجله در سرتاسر ترکیه مجله مد اسلامی ترکیه می شود که همه را ترغیب می کند محجبه شوند. آیا هنوز معتقدی مقنعه و مانتوی بلند سیاه و چادر مشکی که گرمایش طاقت فرسا و زیبایی اش مانند چادر صحرا نشینان عرب است برترین حجاب است؟؟؟؟
به راستی از جوانان این دوره چه انتظاری دارید؟ با اینکه خودتان در زمان انقلاب با شلوارهای دم پا گشاد و دم ریش های مد روز و دامن های کوتاه و موهای بیگودی شده به خیابانها می ریختید و برادر و خواهر هم بودید و مقابل تمام ابرقدرتها ایستادید؟ خیلی شجاع هستید که هر روز مقابل جوانانتان با یگان نظامی صف آرایی می کنید و به قول خودتان ارشاد می کنید؟؟؟
خانه از پای بست ویران است. به نمای ظاهریش دست نزنید....
پی نوشت: از دوستانی که پست قبلی را با دقت خواندند متشکرم و همچنین متوجه شدم کسانی که همیشه مطالب را می خوانند و پیامی نمی گذارند خیلی با دقت تر می خوانند. از این گروه هم متشکر و خوشحال شدم که نظرشان را خواندم. باید بگویم من تعصبی به ایران ندارم و مطلب قبلی را هم بی هیچ غرض ورزی نگاشته ام. فقط واقعیات و گفته و شنیده هایی که همه می دانیم را یک جا آوردم. اگر گمان می برید که تند نوشتم باید بگویم کلی از تلخی آن کاستم. در دلم غوغایی برپاست و کسی خبر ندارد...
این هجران وصل شدنی نیست.
در خیابان های پر از ساختمانها و هتل های بلند مکه و مدینه که می روی، هر حسی به تو دست می دهد به جز اینکه روزی پیامبر و خاندانش در این مکان زندگی کرده اند و تاریخی اینجا رقم خورده است. نمادی از ایام قدیم نمانده است. نه شتری، نه بادیه ای، نه کپری. حتی کوه را هم تراشیده اند و جایش هتل هایی به سبک اروپا و امریکا ساخته اند. اما نه... عرب باقی مانده است. با همان بی فرهنگی و کثیفی قبل. حتی 6 بار اذان گفتن در روز و تقریبا هر 4 ساعت خم راست کردن او روبروی خدا، نتوانسته است او را عوض کند. و من مانده ام که آیا واقعا لازم است این همه اذان گفتن و نماز خواندن در این دنیای پر تکاپوی امروزی که ژاپن برای یک صدم ثانیه اش برنامه ریخته است؟؟؟؟ بماند که ما هرچه وقت داشته باشیم اس ام اس می دهیم و خرید می کنیم و لباسهایمان را با رنگ ناخن کوچک پای چپمان ست می کنیم....
عرب فقط مدلش عوض شده است. ماشین شاسی بلند سوار می شود اما هنوز با آن مثل شتر برخورد می کند. در خیابانها ماشینی نمی بینی که تصادفی نباشد. هیونداهایی که اینجا مثل باقلوا با لب و دهانت بازی می کنند، آنجا مثل تاکسی های فرسوده خودمان می مانند. آه که نوادگان کوروش و داریوش با این وضع دلارها و یارانه ها و اقتصاد جراحی شده خواب این ماشین ها را هم نمی توانند ببینند.
اعراب باقی ماندند با همان فرهنگ چند همسری. به هر مغازه ای که سر می زنی از مرد همراهت می پرسند: چند زن داری؟ و با تعجب می گویند: فقط یکی؟؟؟؟؟!!!!!!
اعراب باقی ماندند با همان چوب درختان و تمیز کردن دندانهایشان. با این همه پیشرفت در عرضه مسواک های برقی و کنترلی و چندکاره و ....اینان به همان چوب درختان ارادت خاصی دارند. و دلت آشوب می شود وقتی میبینی دو ردیف دندان مثل دندانهای گوسفند به تو ذل زده اند و چوبی در دست آنها را می ساید که شاید تمیزشان کند.
اعراب باقی ماندند با همان لجاجت در زمان حمله به امپراطوری ایران در قادسیه. هنوز هم عجم را دشمن خود می بینند. تاب تحملش را ندارند. حتی حالا که ما در دنیا اعتباری نداریم. من هم نمی دانستم نداریم. وقتی به پاساژ بن داوود مدینه رفته بودم، فروشنده ای که افغانی هم بود گفت: چطور شده امسال ایرانی ها خیلی کم خرید می کنند؟ خواستم بگویم برادر کشور همسایه و دوست بدتر از دشمن ما، ایرانی ها در خرج یومیه خود مانده اند. هنوز نمی دانند فردا صبح که از خواب برمی خیزند، پولشان کفاف خرید یک وعده غذا را خواهد داد؟ یا سقفی برای زندگی کردن پیدا می کنند؟ مرد خانه می تواند به محل کار خود برود یا اینکه کارخانه ورشکست شده است و او هم اخراج....
اما با همان غرور و افتخار ملی در جوابش گفتم: امسال سال حمایت از کار و سرمایه ایرانی است....!!! برادر افغانی نیشخند ملیحی زد و گفت بروید همان ایران خودتان خرید کنید. 1ریال سعودی برابر است با 5000 ریال ایرانی. 5000 برابر ارزش پول کمتری دارید. به اجبار گفتم وضع اینطور نمی ماند (با اینکه در دل اصلا به حرفم اعتقاد نداشتم). و با خود گفتم: به یاد داشته باش ما روزی سرآمد جهانیان بودیم. اگر نمی دانی از اعرابی که نزدشان کار می کنی بپرس. همان نوادگان اعراب حمله کننده به سرزمین پارسی ما که اکنون فارسی اش می خوانیم. فارسی هایی که هرکجا میبینی شان در حال گریه و زاری هستند. هیچ قومی را مانند ما ایرانی ها در مکه و مدینه نمیبینی که همش در حال گریه باشند. آیا برای توبه می رویم یا حاجت؟ آیا دیگران حاجت ندارند؟ آیا ما مشکل زیاد داریم؟ آیا ما غمگینیم؟ آیا دیگران شادند؟ اصلا گریه و زاری خوب است؟ آیا در زمان شاد بودن نمی توان از خدا درخواست کرد؟ خدا حتما باید بندگانش را له شده ببیند تا اجابتشان کند؟.....بگذریم....
در عربستان یکی از چیزهایی که بسیار جلب توجه می کند، وجود کارگرانی است که اکثرا از کشورهای فقیر مسلمان به اینجا آمده اند و از سعودی ها حقوق می گیرند. در هتل ها اتیوپی ها، سومالیایی ها، بنگلادشی ها خدمه اند. گاهی آنقدر سیاهند که به قول یکی از کاروانیان وقتی نگاهت به آنها می افتد از اشتها می افتی. در اتوبوسها پاکستانی ها و دیگر ملیت ها راننده اند. بر عکس حرم امام رضا که خادمان از کار خود لذت می برند و این کار را مایه افتخار خود می دانند و لباسهای شیک بر تن می کنند، خدام حرم نبوی و مسجدالحرام اکثرا اهل فیلیپین هستند و لباسهای چندان جالبی هم بر تن ندارند و گویی برای رفع تکلیف کار می کنند. هیچ هم مهربان و خوش برخورد نیستند، مانند همان اعرابی که نزدشان حقوق می گیرند. اینها را که دیدم با خود گفتم که حتما جوانان سعودی خود مشغول به کارهای دیگر هستند که این همه کارگر از کشورهای اسلامی به اینجا آمده اند. جالب این است که هیچ میوه ای بر سر میز وعده های غذای ما مارک سعودی نداشت و تماما وارداتی بود. حتی نان های باگت صبحانه از لبنان می آمد. ظروف آلومینیومی یک بار مصرف هم از بحرین وارد می شد. و عربستان تنها با درآمد نفت و توریسم توانسته بود اینچنین اقتصاد سرپا داشته باشد. گویی تورم در عربستان وجود ندارد. یک مثال ساده اش مغازه های 2 ریالی مکه هستند که هر جنسی در آنها 2 ریال است. 7 سال قبل که آمده بودم از این مغازه ها چیزهای به دردبخور زیادی خریده بودم (آن موقع 2 ریال سعودی 500 تومان ما بود) این بار هم این مغازه ها بودند با همان قیمت 2 ریال!!!!( با این تفاوت که الان 2 ریال سعودی 1000 تومان ما می شود). عربی به من می گفت دولت سعودی به هر شهروند خود 250 هزار تومان ماهانه یارانه می دهد!!!!!
از تمامی دوستان که التماس دعا گفتند متشکر. همه جا به یاد همگی بودم. اما این را می دانم دعا فایده ای ندارد. این سفرهای زیارتی پرهزینه هم فقط برای سنین انتهایی عمر کارایی دارد. وقتی که بخواهی خانه بهشتی این دنیای خود را برای وارثینت بگذاری، بروی آنجا و توبه کنی و خانه ای در بهشت برای خودت دست و پا کنی.
آیا زایران ایرانی گریه کننده پشت بقیع پر سود ترند یا سازندگان ماشینهای زمین شوی مارک آلمان که حتی نمی توانند به واسطه مسیحی بودن خود پایشان را در حریم شهر مکه بگذارند؟ زیرا که اگر نبود این ماشینها، چندین روز طول می کشید کف صحن مسجدالحرام شسته شود...
وصله ناجور
روز گردهمایی کاروان، مثل یک وصله ناجور که کاملا عدم هارمونی اش به چشم بیاید، می مانستم. پایم را از درب ورودی مسجد به داخل گذاشته نگذاشته، سنگینی نگاه کاروانیان و مخصوصا مسئولین را حس می کردم. درست می فهمیدم که پیش خودشان می گویند استغفرالله این دختره چشم سفید دیگر از جان بهشت وعده داده شده ما چه می خواهد. اصلا او را چه به این سفر. آری اصلا مرا چه به این سفر. یک بار رفتم. اگر می خواستم آدم شوم و اگر خدا می خواست آدم شوم، خب می شدم. آری نرفته به داخل یک پیرمرد تسبیح دانه درشت به دست با محاسن سفید و صدای کلفت و سری کم مو با شدت به من توپید که خواهر! شما زائری؟ (صحنه را تصور کنید بین یک دو جین برادر و خواهر که دارند تو را نظاره می کنند) در این شرایط می خواستم بگویم نه... اشتباه آمدم و فرار را بر قرار ترجیح دهم...اما اجبارا گفتم بله (و در دل گفتم متاسفم نحسی 13 من قرار است شما را هم بگیرد). گفت: از این به بعد با چادر ضخیم مشکی و حجاب کامل تشریف می آورید (با فریاد) متوجه شدید؟؟؟؟ با شروع سخنرانی فهمیدم آن آقای نکیر و منکر دم در همان رئیس کاروان می باشند که از افتخاراتشان 18 سفر به مکه می باشد. در طول سخنرانی هم چند بار اعلام کردند حتما با چادر و.... به این جلسات قبل از اعزامتان تشریف بیاورید!!!! با این حرفش همه سر می چرخاندند به طرف من و 3-4 نفری که چادری نبودیم. پیش خودم می گفتم اگر می دانستم این محله اینقدر بهشتی دارد، همان اطراف خودمان در بین جهنمیان، کاروان انتخاب می کردم. حیف که روز و زمان رفتن، اینگونه انتخابی را موجب شد.
حال نمی دانم این بار قرار است من آدم شوم یا نه؟ همین قدر را می دانم که خیلی ها التماس دعا گفتند. آن هم به که؟! به من! کسی که حال خودش را نمی فهمد، میان بودن و نبودن و آمدن و نیامدنش درگیر است. او که می شنود خودش کاری برایشان کند وگرنه از من که اجاقی گرم نمی شود...
چند هفته ای نخواهم بود. می روم. مثل یک وصله ناجور. کاش تکلیفم با خودم و او یکسره شود....
بهارنارنج
هر وقت به فکر رفتن از این کشور می افتم، به فکر گذشتن از تمام خاطرات و تمام نوستالژی ها، فقط بوی بهار نارنج و شب بوهاست که نمی گذارد این فکر به آخرش برسد. با خودم میگویم یعنی بوی بهار نارنج همه جا همین طوراست؟ بویی که مشامم را از کودکی در حیاط خانه مادربزرگم نوازش می داد و صدای مادرم در گوشم قربان صدقه می رفت که برو از پای درخت نارنج، بهار جمع کن تا برایت مربا درست کنم. با عرقش هم برایت شربت های خوشمزه درست می کنم تا بعد از بازی بخوری. آن وقت بود که سرتاپا چشم می شدم و مانند زعفران کاران از میان سبزه های پای درخت شکوفه های سفید بهار را جمع می کردم. شب که می شد، به حیاط خاله می رفتیم و بساط خاله بازی پای درخت شب بو فراهم بود. از صبح تا شب فقط رایحه بهشت به مشامت می رسید. آن وقت خاله صدا می زد که بیایید چای بخورید. عجب آنجا بود که چای هم معطر به گل چایی بود که در حیاط خاله می رویید و کنار شمع دانی و گل قهر رشد می کرد. توپ موقع وسطی به گل قهر می خورد سریع قهر می کرد و برگهایش را جمع می کرد و خودش را لوس می کرد. اما ما که وقتی برای ناز کشی نداشتیم ولش می کردیم ومی رفتیم سراغ ادامه بازی. او هم می فهمید قهر فایده ای ندارد، بعد به حالت اولش بر می گشت....
به راستی اردیبهشت کودکی ام بهشت بود برای خودش. عجب آن که همیشه عجولانه دعا می کردیم بزرگ شویم. نمی دانستیم که اگر بزرگ شویم از بهشت رانده می شویم. هنوز هم بوی بهار نارنج از میان کوچه های شهری که کار می کنم می آید. اما نه حوصله ای برای جمع کردن بهار هست، نه دلخوشی برای جمع شدن و نشستن در کنار اقوام. انگار دیگر دور هم جمع شدن کاری سخت و عذاب آور شده است. شب بویی هم نمی بینم. خیلی وقت است. نسلشان برچیده شده؟؟؟؟
من و بیابان
با اینکه از 18 سالگی از خانه به بیرون پرت شدم و زندگی مستقل و تنهایی را بسیار تجربه کردم، اما هنوز هم که هنوز است وقتی از تهران جدا می شوم غم عالم بر من فرو می ریزد. مثل یک سندرم جدایی می ماند می خواهم گریه کنم اما غرورم اجازه نمی دهد. به زمین و زمان فحش می دهم و از تقدیرم شکایت می کنم.
کلا اهل حرف زدن نیستم. بیشتر تمایل دارم سخنان مردم را بشنوم. اوایل که در اتوبوسهای بین شهری می نشستم تا به مقصد برسم با هر کسی که بغل دستی ام بود حرف می زدم. البته بگویم ایشان حرف می زدند و من نیوش می نمودم. اما الان انگار کهولت سن باعث شده فقط دلم بخواهد ردیف اول پشت سر راننده بنشینم و از بالا به همه جاده ها نگاه کنم. الکی هم شده در گوشم هندزفری می گذارم تا بغل دستی ام مخصوصا اگر پیرزن هم باشد (که بدتر)، نخواهد سر حرف را باز کند. روزی از اصفهان بر می گشتم خانمی بغل دستم نشسته بود و از اول راه شروع به صحبت کرد و حتی به چشمان نیمه باز و خواب آلودم هم رحم نمی کرد و ادامه می داد. حدس بزنید چه می گفت؟؟؟؟ از خوشی های زندگی اش؟؟؟ نه خیر. هر چه غم و غصه دنیا بود انگار بر او نازل شده بود و او هم همه را بر دلمان ریخت. می خواستم بلند بلند گریه کنم و بنشینم کف اتوبوس و سر و تن برهنه کنم و زجه بزنم...آخرش اما جالب بود. با لبخند تمام کرد و گفت می دانی دخترم ؟ من افسردگی دارم و دکترم گفته مصیبت های زندگی ات را برای همه تعریف کن تا سبک شوی. خدانگهدار عزیزم!!!!!!! ای تو روح دکتر محترمت که از این پیشنهاد ها ندهد.....
آهنگ فریدون فروغی و معین و مهستی را بیشتر در جاده می پسندم. جاده هایی که هیچ وقت تمامی ندارند و در زندگی من نقش مهمی ایفا می کنند. باید بگویم الان مثل یک شوفر به تمام چم و خم کار آشنا هستم و انواع اتوبوسهای ولوو، اسکانیا، مان و.... را مثل اعضای خانواده ام بلدم. از بس هم پای حرف و درد و دل راننده ها نشستم مثل یک مشاور در امور انتخاب شغل (البته شغل رانندگی بیابان) تبحر (املاش درسته؟؟؟) پیدا کردم. یکی از راننده های اهل حال داشت از انتخاب همسرش در جاده تعریف می کرد. جانم برایتان بگوید که در راه ماشینی را می بیند که تصادف کرده او هم مثل فردین می پرد پایین و راننده ماشین تصادفی که از قضا خانم متشخص اهل تهران و مایه دار و تک دختری هم بوده اند را نجات می دهد و بقیه اش را شما حدس بزنید.... پس فرصت را از دست ندهید شاید قسمت شما هم یک جایی در دره ای، غاری، کوهی، تونلی زخمی، خسته، تنها، گشنه، تشنه، منتظر شما باشد.
از جمله چیزایی که فهمیدم اینست که ساعتهای خوب مسافر خور برای هر جاده ای فرق می کند و بین تعاونی ها و رانندگان سر این ساعات دعواست. دیگر اینکه شغل شریف رانندگی بیابان ماهی 1-2 میلیون درآمد دارد و همچنین شغلی است که بین پدر و پسر و برادر و عمو و ... ارثی است. از کمک رانندگی شروع می شود و نهایتا می توانید صاحب گاراژ و صاحب تعاونی شوید و یک ملت را منتظر بگذارید و هر جور دلتان بخواهد باایشان رفتار نمایید. می توانید پارتی شوید خانواده تان را 4 تا صندلی جلو بنشانید یا هر جا خواستند سوار یا پیاده شوند و بین راه هر کاری خواستند با طمانینه بدون دلهره انجام دهند. غذای مجانی بی نظیر رستوران های بین راه را هم در نظر بگیرید...
همچنین اگر کسی ماشینش را به شوفری بدهد کمک راننده همان ستون پنجم صاحب ماشین است و راپورت تمام دست اندازهایی که شوفر با سرعت رفته و کمک های ماشین را داغان کرده به مقصد نرسیده کف دست صاحب ماشین می گذارد. پس این موجودات را جدی بگیرید و به ایشان احترام بگذارید....
حالا هر کسی هم سوالی داشت از انتخاب این شغل ما در خدمتیم. آشنا هم زیاد داریم می توانیم یک مدت کارورزی برای متقاضیان هم فراهم کنیم.
آزمون نامه
اینجانب هشت الهفت بازگشت پیروزمندانه خود را از امتحان دکترای 91 به عنوان یک سیاهی لشگر، به تمامی دلاوران اعلام می دارم.
اصلا نخوانده بودم. از درس خواندن و تمام نشدن این مسیر صعب العبور خسته شده بودم. با خودم لج کردم که دیگر نمی خوانم.....!!!! عذاب وجدان نخواندن درس از یک طرف و اراده نداشتن از طرف دیگر باعث شد از خودم بدم بیاید. امروز با نهایت پررویی و چشم سفیدی سرجلسه نشستم. به یاد محشر کبری افتاده بودم. مانند روسیاهان دوزخی از همه روی برمی گرداندم. به چهره های گلگون رقبایم که نگاه می کردم دعا می کردم آشنا نبینم. حوصله سوالای تکراری که همیشه از دوران ابتدایی تا امتحان دکتری همه از هم می پرسند و آن اینست که "چقدر خوندی؟"، " وای من اصلا نخوندم" ، "برای محک زدن خودم آمدم امتحان بدم" را اصلا نداشتم. متاسفانه یکی از بچه های پر دردسر ارشدمان را دیدم و لبخند زورکی زدم و به زور میان سرفه های آنفولانزاییم (راستی بلا از جانتان دوووور دچار آنفولانزای شدیدی شدم که گاهی اوقات به سیاه سرفه بیشتر شبیه است) 2کلام حرف زدم و از میان همان چند کلام ما کلی اطلاعات از من و بقیه بچه های کلاس درآورد و اگر مراقب بنده خدا فریاد نمی زد که بروید سر کرسی های خود بنشینید هنوز باید باز پرسی می شدم و حساب پس می دادم.
74 نفر در حوزه تهران امتحان دادیم. نمی دانم در کل چند نفر شرکت کردند اما فقط 4 نفر قبول نهایی خواهد شد. ایا من جزو آن 4 نفر خوشبخت خواهم بود؟؟؟ زهی خیال باطل بیدار شو...
صبح امتحان اختصاصی بود. سوالات در حد کاردانی به کارشناسی طرح شده بود و این عذاب وجدانم را بیشتر کرده بود که چه مرگت بود که هیچ نخوانده بودی که اینجا حداقل نشخوارش می کردی؟؟؟ بعد امتحان عده ای از دوندگان این دوی ماراتن که از جاهای دور آمده بودند به مسئولین برگزار کننده گفتند که کی نهار می دهید؟؟!!! مسئولین را می گویی چشمشان گرد شده بود و انگار تا بحال شکمی نداشته اند که نهار بخواهند و این سخن بس نا آشنا به گوششان می آمد. پاسخ دادند که ما در جریان نیستیم... باری...با وساطت بقیه دوندگان این ماراتن مسئولین متوجه شدند که بعله دیشب رسانه ملی اعلام فرمودند که شرکت کنندگان نهار مهمان سازمان سنجش خواهند بود!!!! چه نهاری که خود میزبان خبر نداشت...آری این چنین است برادر در روز روشن دروغ بگویند آن هم نه به اهالی یک قصبه در مرز ایران و افغانستان که به آزمون دهندگان آزمون دکترای مملکتی به نام ایران...واقعا که...بگذریم که نهار ارزشی ندارد در مقابل بقیه راستگویی های مسئولین مسلول...
اما جانم برایتان بگوید از آزمون عصر. زبان که به زور می خواندمش و یا شانس و یا اقبال جواب می دادم دیگر چشمانم آلبالو گیلاس تمام قصبه های کن و سولقان را چید از بس زیاد بود و خوشبختانه وقت کم نیاورده بودم. آزمون بعدی هوش بود!!! چیزی که نداریم چرا میخواهندش و می پرسندش؟؟؟ اما خیلی حال کردم سوالهای ریاضی داشت سوالهای تحلیلی سوالهای هوشی و خلاصه بسی مشعوف گشتیم. فقط متاسفانه وقت کم آوردیم. آنقدر خوشحال بودم که حد نداشت. مدتها بود از درس محبوبم ریاضیات و امتحان ریاضیات و ایکس مجهول را حل کردن جدا افتاده بودم. نمی دانم من که عاشق ریاضی و نمره بیست ریاضی تمام دبیرستانم بودم چرا آمدم تجربی و خود را اسیر یک مشت حفظیات کردم، که هر 4 سال باید به واسطه کشفیات و تحقیقات جدید تر که همدیگر را نقض می کنند متضادش را حفظ کنی.
این بود آزمون نامه هشت الهفتی علیه العنت که هیچ وقت درس نمی خواند و پشیمانی به سراغش می آید اما خیلی دیر....
تاوان جنین نامشروع
از مبارزه خسته ام. توانی ندارم. مرا رها کن. من آنی نیستم که چندی پیش کوهی را برمی داشت و هنوز هماورد می طلبید. اعتقاد و اعتمادم را از دست داده ام. باورم که همه چیزم بود را از دست داده ام. خودت از من ستاندی. یادت هست که چقدر التماست کردم که مرا تنها مگذار. تنهایم نگذاشتی اما حضورت را حس نمی کردم. یادت هست که گفتمت کاری کن حضورت را حس کنم؟؟؟؟ اما همچنان طعم حقارت و ضعف را چشاندیم. الان فهمیدم که اصلا ارزشش را نداشت. آن التماسهایم اصلا ارزشش را نداشت. همیشه حقم را دست دیگران داده ای و با اینکه هرچه التماس، اصرار، لجبازی و ...می کردم تو هیچ به رویت نمی آوردی. باشد حال که میخواهی تا همیشه حسرت بخورم، لااقل زودتر دستم را بگیر. اینجا تنهایم. آدم نیست. حوا هم آلوده شده. شاید هوا آلوده شده. هابیل افسرده است و قابیل گردنکش تر از گذشته است. تناول یک میوه را اینقدر تاوان نبود. بود؟؟؟؟ پس گناه ما چیست؟ مانند جنین حرامزاده ای که مهر نامشروع بودن را همیشه بر پیشانی دارد و حتی سجلش را کسی قبول ندارد، می مانیم. گناه ما چیست؟؟؟ این عدل است؟؟؟
از من نپرسیده بودی. اگر می پرسیدی می گفتمت که هم پیاله شدن با آتش ابلیس برایم گواراتر و دوست داشتنی تر از این بهشتی است که زمینیانت، این فرزندان ناخواسته در آن می زیند. از من نپرسیده بودی، که کاش مرا اینک زودتر به باور برسانی یا دستم را بگیری و با سرعت فیلم های پارتیزانی به آخر برسانی و تیتراژ پایانی این درام دهشتناک را بنویسی. باور کن توانی در من نمانده است که یارای مبارزه و ماندن داشته باشم. باور کن، باور به یغما رفته آن کوهی که قبلا می شناختی...
پول خرد
توی این شهر برعکس تهران خیلی دلم برای رانندگان تاکسی می سوزه. کرایه ها 250 تومانه. البته مسیرش کوتاهه ها. به صرفه نیست. اما هر صبح که سوار تاکسی می شم سعی می کنم حتما با خودم پول خرد حتی 50 تومان داشته باشم. حتی بعضی وقتها از تهران که میام پول خرد با خودم جمع می کنم میارم. چند بار شده دیدم توی ماشین اول صبح یک مسافر میاد سوار میشه یک 5 هزار تومانی میده به راننده میگه خرد ندارم و راننده هم مجبور میشه بگه بفرمایید مهمان ما باشید. یا بعضی از مسافران برای 50 تومان باقیمانده قشقرقی (املاش درسته؟؟؟؟؟نمی دونم) راه می اندازند که بیا و ببین. یکی از راننده ها باهام دردودل می کرد که وقتی 50 تومان هام تموم میشه جمع می کنم میرم خونه. حوصله حرف و حدیث مردم رو ندارم.
من موندم که آخه چرا شرکت تاکسی رانی یک دستگاه کارت خوان برای تاکسی ها ردیف نمی کنه که مثل اتوبوسهای تهران که نه اما مثل اتوبوسهای شرکت واحد اصفهان با کارت زدن دیگه پول ردو بدل نشه و وقت و اعصاب مردم هدر نره. هر یکی دو سال یکبار یا طرح تعویض پلاک داریم یا کارت ملی یا شناسنامه. خب این هم در دستور کار بذارین بابا بخدا ثواب داره. بماند که شما هیچ وقت دلتون برای ثواب نسوخته.
بودن یا نبودن
گاهی از اینکه کسی تورا به سخره می گیرد ناراحت می شوی. اما اگر بدانی که نمی توانی بدون او و حتی سخره هایش دوام بیاوری حاضری بودن را به نبودن ترجیح دهی و مساله دقیقا همین جاست. بودن یا نبودن...
دلت خیلی وقت است که راه خود را می پیماید و تو را آدم به حساب نمی آورد. هرچه او را به مقدسات قسم می دهی کوتاه نمی آید. همین هم باعث می شود که هرچه دیگران تو را به مقدسات قسم می دهند کوتاه نیایی. و هنوز هم نمی دانم حکایت دل چه حکایتی است که با او همه آدم می شوند اما او کسی را ادم به حساب نمی آورد. شاید دلت از اینکه مدام کوچک شوی و پشت درهای بسته راه پیموده شده معشوقت لباس مندرس بر تن کنی و شیدا شوی به حالی وصف نشدنی می رسد. اما حال خودت هم حتما بد نیست که گدایی را برگزیده ای. وگرنه مجنونیت که صفایی ندارد.
دلم! دستم را رها کن. بگذار آدم شوم. بگذار مردم به حسابم بیاورند. بگذار حس کنم من هم هستم. بگذار مجنونم شوند. جنون، مرا به هیچستان کشانده. اما...
کاش در هیچستان هم می دیدمت. معشوقم! هنوز هم پشت در بسته راه پیموده ات مفلس نشسته ام. مرا دریاب. مگذار به پاهای خسته و زخمی ام بگویم تمام ره رفته اشتباهی بیش نبوده است....
نه من هیچ وقت معشوق نخواهم شد. مجنونی عالمی دگر دارد. بگذار همه بدانند من نیستم. شاید اینگونه به من کاری نداشته باشند و در مسیر پاهای زخمی ام، خار نریزند. من از روزی که زاده شده ام به سخره گرفته شدم. دنیا سخره ای بزرگ است. تو فقط بخند....
بلند ترین روز سال!
اگر می خواهی بگویی نفوس بد نزن خب نخوان. از همین حالا بگویمت که بعدا هر بدبیاری را گردن این نوشته های مظلوم که همیشه در روز 29 از نهاد یک دیوانه عاشق خود آزاری بر می آید نیندازی. این سطور بیچاره عمرشان همین پنج روز و شش باشد و لاغیر...
باز هم صدای آهنگ فرهاد به گوش می رسد...بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی...باز هم روز 29 شد. باز هم از محبوبم جدا شدم. اضطراب روز 29 و رسیدن به 1 هیچ وقت در من نخفت. از کی اینطور مضطرب شدم؟؟؟ خودم هم نمی دانم. شاید کودکی من زود به بزرگسالی مبدل شد. روزگاری برای رسیدن سال نو و پوشیدن لباس های صورتی و کفش های سفید با پاپیونهای توری سر از پا نمی شناختم. اما خیلی وقت است که دیگر چنین حسی در من به فنا رفته است. محبوبم خزان و زمستان اند و آه که این دو چقدر زود مانند تمام چیزهایی که عاشقانه دوستشان می داشتم مرا ترک می کنند. دوباره می آیند اما در چه صورت؟؟؟ از دست رفتن 183 روز از عمرم و تحمل غر غر کردن بهار و شر شر کردن تابستان. فصل هایی که نمی دانم برای چه نمی روند گورشان را گم کنند. یا لااقل زودتر تمام شوند. بهار برایم پراست از دیدن کسانی که باید به زور بهشان لبخند بزنی و بگویی دوستشان داری. یا بگویی چقدر خوشبخت و موفقی و چقدر همه چیز آرام است و همه چیز بر وفق مراد است. بهار مساوی است با بوسه بر روی افرادی که اگر می شد حتی تف هم بر رویشان نمی انداختی. بهار مساوی است با آرزوی سال خوب داشتن در حالی که می دانی هر سال دریغ از پارسال...بهار فصل عشق و فصل تازگی و فصل جوان شدن و نو شدن است اما برای که؟
برای پرستویی همچنان وقتی به خانه مادربزرگم می روم امیدوارانه در حال ساخت لانه اش و جمع آوری غذا برای دهان های همیشه باز جوجه های سیر نشدنی اش است.
برای جوانه های درخت آلوچه ده پدری ام که از هفت دولت آزادند و نمی دانند الان سال چند میلادی است؟ و نمی دانند که رفرنس های کتابهای پزشکی که هر 4 سال به اندازه یک قرن عوض می شوند و اگر می خواهی ادامه تحصیل بدهی باید کلی بابت خریدن کتابها و نخواندنشان و دوباره عوض کردنشان عذاب وجدان بگیری، اصلا چه معنی می دهد.
برای رودخانه که از یک جا ماندن خسته شده و با گرمای هوا به سفر دور دنیایش میرسد. بی آنکه نگران سهمیه بندی جدیدی باشد یا اینکه فردا که خورشید درآمد چه کسی رییسش می شود و آیا با رییس شدن او تو در کار خود ابقا می شوی یا اینکه باید الرحیل بخوانی و ....
همیشه اضطراب اینکه همه چیز مثل پارسال تکرار شود تا مبادا امسال سال بدی برای کسی نشود، دقایق آخر تحویل سال با دست گرفتن یک کاسه بلورین آب و یک جلد قرآن(که فقط همین جاها پیدایش می شود) و سریعا خود را به بیرون در رساندن و منتظر توپ در کردن سال نو باشی و بیایی داخل و سر سفره بنشینی و از عزیزانت عیدی بگیری همیشه از زمانی که به یاد دارم در من وجود داشته. هر چه هم به مادر اعتراض می کنم که مادر مگر بقیه که پای سفره سال را تحویل می کنند چه میبینند که ما باید طبق رسوم شما بیرون مثل آواره ها منتظر تحویل سال باشیم؟ می گوید: دخترم تو نمی دانی این چیزها خوش یمن است. و من هنوز نفهمیدم خوش یمن به چه می گویند. اگر من روزی به کسی بدبین نباشم یا از کسی بد نبینم یا کسی مدام نگوید که همه بد هستند دنیا در حال بد شدن است و هی کاش هنوز بچه بودیم آن روز خوش یمن است برایم. اما باید ساخت با این آرزوی خوش یمنی. که محال می نماید.
کاش این بلند ترین روز سال من می توانستم بخوابم و بیدار شوم و 3 روز از سال جدید هم گذشته باشد و تا نبینم که همه می گویند مبارک است. یک سال دیگر به عمر مسخره مان با همه مشکلاتش افزوده شد. مبارک است. مبارک است...آخر این کجایش مبارک است. البته مبارک است که وقت کمتری داریم برای تحمل دنیایی که می گویند خودتان انتخاب کرده اید و اما من هرچه فکر می کنم می بینم به جان تمام مقدسات عالم من اینجا را انتخاب نکرده ام. اما به کی می توان شاکی شد؟ باید بگویی مبارک است.
باز هم فرهاد می خواند...بوی عیدی بوی توپ...که کاش لااقل این شعر را هیچ وقت نشنوم که اضطرابش بر روز طولانی سال من افزوده می شود و هیچ وقت تمامی ندارد. خدایا مگر چه بدی داشت تمام
امید
حس خوبی دارم. حس رسیدن به کوچه نگاهت. حس دستان گرمت که همیشه پر از بوی نم باران است. حس باریدن برف و راه رفتن روی آن. همان حس خوب برایش بهترین توصیف است. شنیده ام میخواهی بیایی...اما حس من به خاطر آمدنت نیست حس من به خاطر گذران ایام نیست. حس من فقط به خاطر تمام شدن است. حس رفتن بدی ها و آمدن خوبی ها. حس امید به اینکه بالاخره غم رفتنی است حتی اگر خیلی بزرگ باشد. حس اینکه تو اگر به تمام قدرتها هم وصل شوی نمی توانی بمانی. بالاخره مجبور به رفتنی...هرچه مثل دیوانه ها بهمون شلاق بزنی و طوفان به پا کنی، امید آمدنیست..
← صفحه بعد
نظرات ()